هر از گاهی در خواب کابوس های عجیبی می بینم. بدترین نوع این کابوس ها هم مار هست. یک نمونه اش هم بعداز ظهر امروز بود. چیزی که از خود مار در این کابوس ها بدتر است چنبره و سیطره ای است که در خواب بر فکر و ذهنم دارد. جوری که فرصت فکر به هر چیز دیگری را از من سلب می کند. هیچ توانی برای یافتن راه فرار نیست و بدتر از آن احساس می کنم این مارها پیوندی ناگسستنی با من دارند و جدایی ازشان امکانپذیر نیست و در تمام ابعاد زندگی حاضرند و تنها فکری که توان خطور در ذهنم را ندارد پیدا کردن راهی برای فرار هست. تعبیر این کابوس ها چه می تواند باشد؟
دولت آبادی در دو اثر برجسته ی خودش هم به همین مسئله پرداخته. در "جای خالی سلوچ" عباس برای فرار از کینه ی گداخته ی لوک مست خودش را به درون چاهی می اندازد و در آن چاه با حضور دو افعی مواجه می شود که از روی بدنش می خزند و از چاه بیرون می روند. وحشت حاصل از این رویداد چنان دهشتناک بود که عباس پیر می شود، صورتش چروکیده و موهای سرش یکدست سپید شد و قدرت مردانگی اش را هم از دست داد. در "کلیدر" هم نادعلی از کابوس گزیده شدن پیرمردی که برای نبش قبر توسط او اجیر شده بود، عقلش زایل شده و در تمام داستان تبدیل به شخصیتی روانپریش و نامتعادل می شود.
مار؛ مار چه موجود غریبی هستی تو!!