دشمنی با امر خبر و خبر رسانی شفاف و در نتیجه خبرنگار امری همگانی و سراسری است. هر که هستی باش از مدیر و مسئول عالی مقام تا یک فرد معمولی فقط کافی است ضعفی در کارت باشد حتی یک ضعف کوچک. نه یک اختلاس یا کلاهبرداری بزرگ بل یک دروغ کوچک، یک کلام ناروای قابل چشم پوشی. هر چقدر هم که کوچک و ناچیز باشد باز هم فرد از افشای آن حیران و هراسان می شود. این هیولای خبر رسانی و آگاهی عموم خوابت را پریشان می کند.
قصه، قصه ی روستای کوچک و هزار نفری ماست که مدتی است به همت چند تن از جوانان محل صاحب وبلاگی شده که خبرهای محل را در آن درج می کنند. به برکت ایرانسل و کنجکاوی برخی از اهالی در جستجوی نام روستا در اینترنت به تدریج همه از وجود این وبلاگ باخبر شدند. وبلاگی که تا دو سه ماه خوانندگان ثابتش از پنج یا شش تن فراتر نمی رفت. به تدریج اهالی محل و مهاجرانی که در مشهد، تهران، قم، همدان و بوشهر ساکن بودند یافتندش و شدند خواننده ثابت و پیگیرش. قصه به خوبی پیش می رفت و خبرها هم محدود به ازدواج و تولد و چند مورد کاملن معمولی بود. سرعت و کیفیت خبررسانی به حدی رسید که اهالی به واسطه ی وبلاگ از برخی رویدادهای محل باخبر می شدند. هیچ کس هم مشکلی با وبلاگ نداشت که حتی خوششان هم می آمد و نقل محافل شده بود. تا اینکه این خبر در وبلاگ درج شد. خبر،هیچ؛ اما واکنش های گسترده ی اهالی در استقبال از این خبر بود که موجب شد آنها که آبروی نداشته ی خود را در خطر می دیدند، در هر محفلی با زبان تهدید بکوشند تا با ترساندن نویسندگان وبلاگ این روزنه ی کوچک را خفه کنند اما این بچه های غیور بی آنکه جا بزنند ابتدا با لحن دوستانه کوشیدند تا فضا را تلطیف کنند اما با شدت گرفتن تهدیدها و گذاشتن جایزه برای سر نویسندگان!!! آنان هم کم نیاوردند و با تهدید به افشاگری با مخالفان وبلاگ اتمام حجت کردند. خوشبختانه همت این دوستان و حمایت های همه جانبه ی خوانندگان موجب شده که کار خبر رسانی همچنان ادامه پیدا کند . . .
قصه ی روستای ما نمونه ای کوچک است و اینگونه هست که حاکمان بزرگترین دشمن خود را رسانه ها و اهل خبر می دانند.
یکی از دلایل نوشتن این مطلب این بود که من متهم ردیف اول در این ماجرا بودم. یعنی اینکه اکثر اهالی فکر می کنند من نویسنده مطالب وبلاگ هستم.
این مطلب دیروز به ذهنم رسید(۱) و از آنجایی که دیروز روز جهانی زن بود این مطلب رو هم امروز اینجا می نویسم.
یکی از رسوم قدیمی ازدواج که ریشه در مذهب اسلام دارد، دادن شیربها از جانب داماد به خانواده ی عروس هست. شیربها معمولن به مادر دختر داده می شود به عنوان حق الزحمه نگهداری و شیردهی نوزاد دختر که حالا برای خودش خانمی شده و می خواهد عروس شود.
تاکنون فکر کردیم که این شیربها دیگه چه صیغه ای هست؟ مگر جناب داماد می خواد عروس را خریداری کنه که باید هزینه ی تمام شده ی این محصول !!! رو پرداخت کنه؟؟؟
حالا که زنان ایرانی بیدار شدن و به دنبال استیفای حقوق ابتدایی و طبیعی خودشون به عنوان یک انسان هستن به گمانم همان قدر که روی مسئله حق طلاق و برابری ارث و دیه و شهادت و حق قضاوت (۲) حساس هستند باید روی این مسئله هم زوم کنند و با این رسم و آئین سنتی کالاسازی زنان و دختران هم به مخالفت برخیزند.
برای از دست دادن وقت گرانبهای خود به بدترین شکل ممکن می توانید اینجا را هم ببینید!!!
لینگ نویس :
(۱) حالا یادم اومد. یه سوال از جدول شماره ی شنبه روزنامه سرمایه بود.
(۲) عجب توقعاتی!!! فکر کنم اگه یه خورده به این زنان رو بدن مدعی برابری عقلی زن و مرد هم میشن!!!
طی این نزدیک به بیست روزی که از نامزدی خاتمی گذشته چندین بار شاهد وقوع اتفاقات ناگوار و نقض گسترده حقوق شهروندی در کشور بودیم ، اما چرا خاتمی حتی برای بالا بردن پرستیژ خود به عنوان نامزد انتخابات هیچ گونه اعتراضی نکرده است؟ خودسوزی چند جانباز جان به لب رسیده که قاتل روانی و سابقه دار نامیدنش، ضرب و شتم چند ده درویش بی نوایی که هیچ کاری به کار کسی در این مملکت ندارند، دانشجویان مظلومی که بدست بسیجیان اراذل و اوباش مورد هجوم وحشیانه واقع شدند و کار بسیاری از آنان به بیمارستان کشیده شده است سه مورد از برجسته ترین موارد نقض حقوق بشر در همین دو هفته ی اخیر بوده است. آقای خاتمی بدون با توجه به سابقه ی 8 ساله ی ریاست جمهوری و ارتباط سطح بالا با حاکمان و تنها به عنوان نامزد انتخابات ریاست جمهوری آیا نباید به این اتفاقات هیچ واکنشی نشان دهد؟ با این رفتار و منش خاتمی به چی او دل خوش کنیم و بهش رای دهیم؟ باز هم دم آن لر حر گرم که نه تنها اعتراض می کند بلکه برای کاهش شدت بحران رایزنی و مذاکره هم می کند.اینجا
وبلاگ تورجان چند روز پیش از نامزدی خاتمی پیشنهاد جالبی داده بود برای نشان دادن همت و جنم خاتمی برای دفاع از جامعه ی مدنی و حقوق شهروندی. اینجا.
چند روز پیش در حال رانندگی، در آسمان دسته ی پر تعدادی از پرنده ها را دیدم که در حال پرواز هستند. اول خیال کردم پرنده های مهاجری هستند که به سمت جنوب در حال کوچ هستند اما قتی نزدیک تر شدم دیدم که همه شان کلاغ هستند و در یک مدار بسته ای حول چند درخت بلند و بی بر و برگ پرواز می کنند. لحظاتی بر روی درخت می نشینند و بلند می شوند و در همان مدار مشغول بال زدن می شوند. بعد که فکر کردم دیدم که چقدر دور هست خاطره ی کوچ دسته جمعی پرنده های مهاجر از شمال ( سیبری ) به جنوب کشور در ذهنم. انگار که چنین صحنه ای هرگز وجود خارجی نداشته و آن را فقط در خواب دیده باشم.
دلم از مرگ بیزار است که مرگ اهریمن خون آدمی خوار است.
چه خوب محمود دولت آبادی در آن کنفرانس مغشوش برلین فکر پوچ ما را به چالش کشید با شعر بالا! مرگ خواهی ویژگی عمومی ما ایرانی هاست. فرقی هم بین ملت شریف و آگاه و همیشه در صحنه ی داخل کشور با آن پر مدعاهای کج اندیش خارج نشین وجود ندارد. همه مان به این بیماری دچاریم. وقتی زورمان به کسی نمی رسد برایش آرزوی مرگ می کنیم و اصلن به آن مغز مبارک زحمت نمی دهیم که برویم ضعف خود را رفع کنیم و به قدرت برسیم. اگر نشد دست کم تحمل خود را بالا ببریم تا در برابر قدرت دیگران ضعف و زبونی خود را بروز ندهیم.
مرگ خواستن برای دیگران سختی و زحمتی ندارد اما اگر خودمان در موقعیت مقابل قرار بگیریم چه؟ چرا نباید فکر کنیم همچنان که ما در برابر شعار مرگ بر جمهوری اسلامی یا مرگ بر ایران خشمگین می شویم مردم آمریکا و انگلیس نیز ازین فحاشی های ما دچار احساس ناخوشایندی می شوند؟ آیا آن کسی که از پاره شدن عکسش گریان می شود هیچ نباید فکر کند که مردمی نیز از به آتش کشیده شدن پرچمشان ناراحت می شوند؟ خود من هم تا حالا زیاد متوجه این مسئله نبودم اما وقتی اوباما در نخستین گفتگوی خود از ایران خواست تا در قدم نخست از شعار دادن علیه کشور آمریکا دست بردارند تازه فهمیدم که حتی آمریکایی ها هم نسبت به فحش خوردن حساسند مثل ما !!!
بالاخره انتظار به سر رسید و باراک حسین اوباما به عنوان چهل و چارمین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا کار خودش رو شروع کرد.
اوباما پس از مراسم سوگند به ایراد نخستین سخنرانی خود در مقام رئیس جمهور آمریکا پرداخت. و پس از چندین سال شاهد نطقی از سوی رئیس جمهوری آمریکا بودیم که در آن نه خبری از تهدید و جنگ بود و نه خبری از توهین و متهم کردن حکومت ها و ملت های دیگر به وحشی گری و تروریسم و نه تبختر و خود بزرگ بینی افراطی یک دولت.
اوباما در این نطق از امید گفت و برادری و همکاری برای اصلاح امور آشفته و نابسامان کشورش و جهان. حکومت های خودکامه را نه با تکبر که محترمانه مورد خطاب قرار داد و از بکار گیری مفاهمه و دیپلماسی برای حل اختلافات سخن گفت.
نکته ی بسیار مهم و آموزنده ی این سخنرانی دفاع و تمجید از تاریخ و هویت آمریکایی و ستایش پیشینیان و پیشگامان استقلال و آزادی این کشور و تاکید بر یکی بودن و همراهی تمام مردم آمریکا با حفظ تمام تمایزات و اختلافاتشان است. اوباما سخنانش را با سپاس از زحمات و خدمات بوش آغاز می کند گرچه در ادامه انتقاداتی را هم در نهایت ادب مطرح می کند. او هیچ یک از مشکلات و مصائب کشورش را که زندگی بخش عمده ای از مردم آمریکا را مختل کرده، انکار نکرد و بی آنکه بخواهد تمام مشکلات را به گردن یک گروه و جریان خاص بیندازد تمام ملت را به تلاش برای اصلاح تدریجی این مشکلات فرا می خواند.
تواضع و احترام و این پست ناچیز تقدیم به مردی که امید را بر ترس ترجیح داد.
در ادامه ی مطلب گزیده هایی از سخنان اوباما را پس از پیروز و پس از تحلیف قرار داده ام:
راهی دراز و قلهای پرشیب پیش رو داریم. شاید در یک سال و حتی در یک دوره به آن نرسیم؛ اما آمریکا! من هرگز به اندازه امشب امیدوار نبودهام که به آن خواهیم رسید. به شما قول میدهم که در قالب یک ملت به آن خواهیم رسید.
اما من همواره در مورد چالشهای پیش رو با شما صادق خواهم بود. حرف شما را خواهم شنید، مخصوصا وقتی که با هم همعقیده نیستیم. و مهمتر از همه، از شما خواهم خواست در کار بازسازی این مملکت به من بپیوندید؛ بازسازی از همان راهی که آمریکا در ۲۲۱ سال گذشته ساخته شده است؛ آجر به آجر، سنگ به سنگ، دستهای پینهبسته در کنار یکدیگر.
در این کشور، ما همه با هم، یک ملت و یک مملکت، اوج میگیریم یا سقوط میکنیم. بیایید در برابر وسوسه بازگشت به آن حقارت و خامی که مدتهاست سیاست ما را به خود آلوده است بایستیم.
و خطاب به آن آمریکاییهایی که هنوز حمایتشان را جلب نکردهام میگویم: ممکن است امشب رأی شما را نگرفته باشم، اما صدای شما را میشنوم؛ من به کمک شما نیاز دارم، و رییس جمهور شما هم هستم.
ما امشب بار دیگر ثابت کردیم که قدرت واقعی ملت ما نه از توان تسلیحاتی یا میزان ثروتمان، که از توان ماندگار آرمانهایمان سرچشمه میگیرد: آرمانهای دموکراسی، آزادی، فرصت، و امیدی محکم و استوار.
امروز ما دور هم جمع شده ایم چون امید را بر ترس ترجیح دادیم و ان را انتخاب کردیم . ما وحدت بر سر مقصود و هدف را در برابر اختلاف برگزیدیم . در چنین روزی است که ما می توانیم ادعا کنیم به وعده های نادرست و گلایه های ناچیز و مقصر دانستن یکدیگر پایان داده ایم .ما همچنان یک کشور جوان باقی می مانیم اما زمان ان فرا رسیده است که مسائل کودکانه را کنار بگذاریم.اکنون زمان ان فرا رسیده است که روح تحمل خود را مجددا مورد تاکید قرار دهیم و تاریخ بهتر خود را انتخاب کنیم و هدیه با ارزش و ایده ای ناب را که نسل به نسل به ما رسیده است به پیش ببریم .
لینک هایی که ازشان استفاده کردم:
متن سخنرانی باراک اوباما پس از پیروزی در انتخابات: این پیروزی از آن شماست http://www.radiofarda.com/content/BackgrounderFullpage/471850.html
متن کامل نطق باراک اوباما در مراسم تحلیف ریاست جمهوری آمریکا http://www.ghatreh.com/news/go.php?news_id=2890267
آمریکا در تب آغاز ریاست جمهوری باراک اوباما
http://www.dw-world.de/dw/article/0,,3960978,00.html
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاد زیست. دکتر شریعتی
باز هم محرم فرارسید. با فرا رسیدن این ماه یاد چه چیزهایی می افتیم؟ یا باید یاد چه چیزی بیفتیم؟
دسته های عزاداری، سبک های جدید مداحی، شام های نذری، زنجیر و طبل و سنج و شیپور مهم ترین مسائل خیلی از ما در این ایام است. جذابیت حضور در هیئت هایی که صدای گرم و خروشان مداحش و انبوه جمعیت سر و سینه زنی که ما را هم بی اختیار وا می دارد تا تحت تاثیر فضا گریه کنیم و لباس از تن برکنیم و بر سینه های خود بکوبیم و تا ماه ها از یادآوری آن ساعات محظوظ و متلذذ شویم و با آب و تاب برای غایبان و مشتاقان بازگو کنیم. لذت حضور در دسته های زنجیرزنان یا گروه موزیک که سازشان طبل و شیپور است و احساس خوش دیده شدن توسط انبوه زنان و دخترانی که به تماشای این نمایش باشکوه در گوشه و کنار خیابان ها ایستاده اند.
البته نباید بی انصاف بود. همه می دانیم که محرم ماه کربلاست. ماه علی اکبر مادر مرده ای است که در عنفوان جوانی بی آنکه بهره ای از دنیا بگیرد، کشته شد. محرم ماه حسین بیچاره ای است که وقتی زخم خوردن فرزندش را می بیند، زانوانش سست می شود و چهار دست و پا خود را به بالین فرزند جوان ناکامیابش می رساند. بیچاره حسین! بیچاره ابوالفضل! که با آن زیبایی مسحور کننده اش نتوانست از دنیا و مواهبش بهره مند گردد! بیچاره زینب که تمام پسرانش را از دست داد و فردای عاشورا حتی پارچه ای برای پوشاندن سر و صورتش نداشت! بیچاره علی بن الحسین که از دیدن خیل جنازه های بی سر مردان خانواده اش اختیار از کف داد و غش کرد! محرم بهانه ای برای سرگرمی ماست. یک نوع تفریح منحصربفرد و گذرا که تنها ثمر و نتیجه اش در آمدن از تکرار و یکنواختی برای مدت دو سه هفته است.
٭٭٭
همزمانی جنایات اسرائیل در غزه با محرم هم اتفاق قابل تاملی است. محمدتقی در وبلاگش به یک وجه این همزمانی پرداخته و من نیازی به تکرار نمی بینم. اما شهید مطهری سخنرانی دارد که در مورد مسئله عاشورا و فلسطین بیان شده و معمولن در ایام نزدیک به روز قدس از تلویزیون پخش می شود با این مضمون که عاشورای کربلای سال 61 هجری تمام شده و رفته و عاشورا و کربلای امروز در فلسطین است. سخنرانی بسیار پرشور و تاثیر گزاری که منظورش بیان هدف اصلی و بزرگ واقعه ی عاشوراست که: هر روز عاشورا و هر سرزمینی کربلاست.
خوب بودن، خیلی خوب است اما خوب تر بودن بهتر است. ی الف
امروز روز جهانی ایدز است. شاید بتوان گفت که غول شکست ناپزیر قرن حاضر ایدز است.
بزرگترین مشکل بیماران مبتلا به ایدز پس از ابتلا به این بیماری، همزیستی با افراد جامعه است.
طی یکی دو سال گزشته از واهمه ها و حساسیت های رسانه های عمومی به این مقوله کاسته شده اما هنوز سطح اطلاع رسانی و آموزش صحیح به شهروندان به وضعیت قابل قبولی نرسیده است و همین مسئله باعث شده تا ایدز به عنوان بیماری که از هر طریقی قابلیت انتقال و همه گیری دارد، در جامعه شناخته شود و ترس موهومی از مبتلایان به این ویروس در بین مردم بوجود آید.
اگرچه اخیرن از حساسیت ها نسبت به این بیماری کم شده و برنامه های گوناگونی با شیوه های متنوع به آموزش مردم به ویژه جوانان می پردازد اما با این حال تقریبن تمامی این آموزش ها متوجه شیوه های انتقال این ویروس و هشدار برای عدم ابتلا است. و هیچ گونه برنامه ای برای مبتلایان به این بیماری کشنده و دوران پس از ابتلا تهیه نمی شود. گویی ابتلا به این بیماری همراه با مرگ آنی است.
تا آنجایی که من از این بیماری اطلاع دارم فاصله ی ابتلا به ویروس HIV تا مرگ می تواند زمانی طولانی حتی تا بیست سال نیز طول بکشد. با این وضعیت فردی که آلوده به این ویروس شده چه باید بکند؟ آیا باید ایزوله و قرنطینه شود و تمامی ارتباطاتش را با اجتماع قطع کرد؟ یا با پزیرش وی به عنوان یک عضو جامعه، امکان زیستن و دسترسی و بهره مندی آنان به امکانات و خدمات را فراهم کنیم؟
البته گفتن این حرف ها خیلی راحت است و خود من هم نمی دانم اگر با یک فرد ایدزی روبرو شوم چه خواهم کرد!؟ و بی تعارف بگویم درخواست دوستی اش را رد می کنم!