شعر زيباي زير را استاد اديب برومند در پاييز 1357 در سوگ شهيد راه وطن سيد حسين فاطمي سرود.
بيرون نمي رود ز دلم داغ آن عزيز داغ كسي كه خاطرم از مرگ او فسرد
داغ شهيد خفته به خوني كه در غمش جانم به لب رسيد و غم از دل به در نبرد
فرخنده كيش مرد جواني دلير بود دلداده بزرگي و سالاري وطن
سرمست جام همت و ايمان و اعتقاد همگام رهبران به هواداري وطن
كوشيد با اراده ستوار و آهنين در راه طرد دشمن و قطع ايادي اش
با كلك حق نويس نوشت آنچه بوده است در حق ملت و علل نامرادي اش
تا بود قلمي در كفش تند و حق نگار مطلب نوشت در پي تعيين سرنوشت
چون شد وزير،بار قدم بر قلم فزود در كفه ي مبارزه سنگي تمام هشت
دانست چيست ماهيت فكر باختر در بسط قدرت از پي تسخير خاوران
زين رو فشرد پاي در اخراج اجنبي ز ايران زمين كه هست كنام دلاوران
چون پشت سر نهاد شبيخون شاه را در آن سه روز حادثه انگيز فتنه زاي!
گفت آنچه بود در خور شاه پليد خوي با خلق پر خروش،دژم حال و خسته ناي
و آن گه كه بازگشت شه اجنبي پناه با دست خارجي ز هزيمت به آشيان
كرد آنچه كرد بر همه آزادگان ستم ليك اين به جان نيافت در آن ماجرا امان
صبحي است نيمه روشن و مردي پريده رنگ بيمار و زار و خسته، ولي با ثبات كوه
از محبس آورندش و در چهره اش پديد آيات سربلندي و والايي و شكوه
يك بار تير خورده ز دست "فدائيان" يك بار نيز ضربت چاقوي بي مخي
در پيكرش نمانده دگر پاره اي رمق يك چند بوده همدم آهي و آوخي
در بامداد سرد و غم آوايي اين چنين بيمار را به مقتل آزادگان برند
دكتر حسين فاطمي آن زنده نام را با حال تب به جوخه اعدام بسپرند
گفتند عفو خويش ز درگاه شه بخواه تا وارهي ز كشته شدن در پناه او
گفتا كه هرگز اين نكنم، به كه جان خويش بهر وطن سپارم و ميرم به راه او
بيمار بركشد سر و يك لحظه خويش را ستوار وانمايد و خرسند و رادفر
هرگز به خويشتن ندهد راه، وحشتي كز راز جاودانه شدن هست باخبر
داند كه خون اوست در اين خشكسال رشد كآرد نهال نهضت ملي به برگ و بر
زين روي تن به مرگ دهد با رضاي دل تا خود كند حقيقت ايثار، جلوه گر
داند كه چند لحظه دگر بيش زنده نيست آرد به ياد، كودك شيرين زبان و زن
لرزد دمي به خويش، وليك از پي هدف ستوار و خنده روي كند ترك جان و تن
رخصت نمي دهد كه ببندند چشم او فرياد مي كشد "شه جلاد مرده باد"
"آن كس كه نام نيك مصدق كند تباه نامش ز كارنامه هستي سترده باد"
در خون كشند پيكر آن بي گناه را كو عاشق است، عاشق ايران پر شكون
فرياد "زنده باد وطن" سر دهد ز جان آنجا كه لاله گون كند اين خاك را ز خون
نامش "حسين" بود و به سان نياي خويش پيش "يزيد" عصر به تسليم تن نداد
در خون تپيد و شد به قدمگاه حق شهيد سر جز به راه ملت و عشق وطن نداد
به فاطمه شمس
فکر نمی کنم ادامه سریال بیدادگاه جز بیم و اندوه بهره ای برای ما داشته باشد. آنچه از رسوایی و فضاحت و جنایت بود تاکنون افشا شد و این اعترافات تحت فشار در برابر بی شرمی و وقاحت و شناعت جنایات سرسپردگان ولی فقیه رنگی ندارد.
با دیدن فیلم ها و تصاویر نمایش دیروز و صورت ها و نگاه های بی فروغ و وحشتزده آن آزادگان به بند کشیده شده در ابتدا دچار سرخوردگی و نومیدی غمباری شدم. چرخیدن ها و دودو زدن های وحشتزده و نگران چشم های قوچانی، نگاه خیره و بی فروغ زیدآبادی به زمین، درهم شکستگی چهره رمضان زاده و رنج عمیقی که از نگاهش می بارید، سگرمه های ضمخت میردامادی و بدتر از همه خفگی و بی قراری صفایی که تمام توانش را مصروف فرو رفتن در صندلی می کرد، صورتش را لای دست هایش پنهان می کرد سر به زیر می افکند تا نگاهش را از ما بدزدد شاید، تا بر اندوه و اضطراب خانواده اش نیفزاید. عجب صحنه های شومی بود!
اما در میان ظلمت و دهشت این تصاویر ناراحت کننده نور و فروغی بود که به چشمم نیامده بود و در وبگشت نیمه شب به تصادف در اینجا و اینجا دیدم. نگاه پر فروغ و امید بخش محمدرضا جلایی پور که نشان می دهد فرسنگ ها با تسلیم شدن در برابر خواست کودتاچیان فاصله دارد. خوب که به چشم هایش دقیق شویم درخواهیم یافت که با نگاهش با ما سخن می گوید. در شرایطی که هیچ فرصت و ابزاری برای سخن گفتن و انتقال پیام ندارد با صادق ترین و صریح ترین وسیله ی ارتباطی حرفش را می زند. اگر زبان بتواند بر مداری دیگر و جدا از قلب چیزی بگوید چشم ها اما نمی توانند. دروغ، پنهانکاری و تقیه به زبان شاید اما با چشم محال است. و دریافت این مطلب برای جلائی پور که بی شک انسان تیزهوشی است امر دشواری نمی تواند باشد. چنین است که او نه تنها در سلول انفرادی برای خود و دوستانی که در همسایگیش بسر می برند منشا امیدواری و ایمان است بلکه در صحنه ی بیدادگاه کودتاچیان که اگر چه در حاشیه است و دیالوگی برای واگویه کردن ندارد؛ به خوبی نقش اصلی را ایفا می کند.
پس بی شک باید ایمان بیاوریم که محمدرضا آزادترین است.
از روز نخستی که این وبلاگ را ایجا کردم منتظر امروز بودم تا مطلبی بنویسم در مورد کسی که به طرز عجیبی در تاریخ انقلاب مورد غفلت قرار گرفته است. و این بی توجهی و سانسور موجب شده کم باشند کسانی که آشنایی با یکی از شخصیت های فعال انقلاب داشته باشند.
در روزهای نخست انقلاب روزنامه های کشور از وجود مثلثی در کنار رهبر انقلاب خبر می دادند که در رقابتی شدید برای بالا کشیدن خود و کسب مناصب مهم حکومتی از جمله ریاست جمهوری در تلاش هستند. مثلث بیق. بنی صدر ، یزدی و صادق قطب زاده . مثلثی که به قول بهنود مثلث نبود.
نخستین باری که به نام قطب زاده برخوردم کتاب "275 روز بازرگان " اثر ارزشمند بهنود بود. و از همان کتاب کنجکاو شدم تا بیشتر بدانم از کسی که به عنوان یکی از همراهان آقای خمینی در سال 57 وارد ایران شد و سه سال بعد به اتهام اقدام برای ترور رهبر انقلاب دستگیر و اعدام شد. روایتی که بهنود ارائه می دهد که مشابه آن را هم می توان در کتاب خاطرات آقای منتظری یافت این است که قطب زاده قصد بمب گزاری در چاهی که نزدیک محل زندگی خمینی بود را دارد. اما چند سال پیش سایت بازتاب در مطلبی که درباره ی قطب زاده نوشت مدعی شد که وی در حالی که در منزل شخصی خویش!!! در حال مصرف مواد مخدر!!! با معشوقه ی خود!!!بود ، بازداشت شد. همخوانی این دو روایت بی نیاز هیچ توضیحی نشان دهنده ی راستی و درستی ادعای مدعیان است.
قطب زاده در تمام زندگی خود فردی تک رو و منفرد بود و در عین حال خالی از پرخاش خویی و هوچی گری نیز نبود. چنان سر نترسی داشت که با ورود به مهمانی سفارت ایران در واشنگتن ، سفیر کشورش را که داماد سابق و بسیار مورد اعتماد شاه بود به باد کتک بگیرد و به کیفر این کارش از آمریکا اخراج شود. شاید کمی انصاف هم خوب باشد برای قضاوت در مورد مردی که سال ها آواره و بی خانمان در حال مبارزه بود. سنگر مبارزه اش آمریکا ، فرانسه ، لبنان بود و علاوه بر شاه مستبد و خونخوار کشورش با اسرائیل نیز به دشمنی و مبارزه می پرداخت. جد و جهد و پیگیری اش در مبارزه مجالی برای توجه به مادیات و مال اندوزی به او نداد چنان که وقتی از جانب مهندس بازرگان به ریاست سازمان رادیو و تلویزیون انتخاب شد با کت و شلوار عاریتی برادرش وارد سازمان شد. در سال های پس از انقلاب هم گویا در منزل عاریتی که از سوی مرحوم شریعتمداری برایش فراهم شده بود، سکونت داشت. قطب زاده را براحتی حذف کردند به مرگی که سزاوارش نبود. پس از مرگش نیز تنها دوست دختر فرانسویش بود که کتاب نازکی از خاطرات خود را با وی منتشر کرد. با این شواهد سخت است پزیرش قصه ای که از دستگیری او روایت می شود. . .
من قصد دفاع مطلق از مرحوم قطب زاده را ندارم چرا که تناقض هایی را که در رفتار و گفتار وی وجود دارد نمی شود به راحتی هضم کرد. اما از مطلق اندیشی و سیاه و سفید انگاری هم پرهیز می کنم. این پست را هم به احترام بیست سال مبارزه و تلاش بی مزد و منتش برای آزادی و استقلال ایران نوشتم. روحش شاد.
آرزو بر جوانان عیب نیست. به همین خاطر پای تلویزیون نشستم و بیننده ی آخرین نمازجمعه ی آیت الله طالقانی شدم با این امید که شاهد پخش کامل سخنان طالقانی باشم. این خوش بینی و امیدواری به دلیل پیش بینی ناپزیری تلویزیون است. وقتی که به ناگاه مهم ترین فیلم مستند انقلاب را پس از بیست و چند سال از آرشیو خودش درمی آورد و در مدت زمان کوتاهی ده ها بار روی آنتن می برد آن هم بدون آنکه قواعد سانسور را رعایت کند ، می شود امیدوار بود به تلویزیونی که حتی یک بار لحظات نزدیک به اذان ظهر را مزین به سخنان مهندس بازرگان می کند گرچه ممکن است از دست شان در رفته باشد اما باز هم می توان امیدوار بود. چرا یک بار دیگر از دست شان در نرود؟ و این بار برای طالقانی! چرا نشود صدای گرم طالقانی را شنید جایی که بی پرده با موکلین خود و خطاب به وکلای به ظاهر مصلحت اندیش و در حقیقت منفعت اندیش مردم می گوید : شما هيچ!! برويد دنبال كارتان، بگذاريد اين مردم مسؤوليت پيدا كنند. اين مردمند كه كشته دادهاند...
مرگ طالقانی فرخنده ترین و بهترین اتفاق ممکن در بهترین زمان بوده است. طالقانی هرکه بود و هرچه بود برتر و بالاتر از مرگش نبود. مگر طالقانی که بود؟ هیچ! در واقع مرگ او بود که باعث اعتبار و شخصیتش شد! عزت و احترامی را که امروز طالقانی دارد ، مدیون مردنش است. طالقانی زنده یک آدم مزاحم بود. پوپولیستی بود که به جای اینکه حرفش را در محضر نخبگان و ولی نعمتان مردم بزند ، به میان مردم می رفت و با بازار گرمی کردن ، مردم امی و عامی را به دور خود جمع می کرد. اصلن از کجا معلوم که اقامه ی نمازجمعه بهانه ای برای یارگیری برای روز مبادا نبوده است!؟ چرا باید در میان جمع انبوه مردم بر مسئله ی شورا تاکید کرد در حالی که نخبگان منتخب مردم چندان میلی به ایجاد چنین نهادی ندارند. و راست می گفتند این وکلا که اگر قرار باشد با تاسیس شورا مردم در اداره ی کشور سهیم شوند پس این وکیلان چه کاره اند؟ چه خوب که طالقانی رفت! آن هم سه روز پس از بیان این نظرات خطرناک. الحاق پیشوند جمهوری بر پیشانی حکومت اسلامی و ایجاد مکانیزم انتخابات ادواری خود مصیبت و دردسر بزرگی بود و فقط مانده بود که شورا برقرار شود تا مملکت به دست نا اهلان بیفتد. مگر روز تشییع جنازه اش یادمان رفته که مردم یکصدا فریاد می زدند " پیام طالقانی ، شهادت است و شورا " همه دیدند که چگونه نظم عمومی در آن روز مختل شده بود. همه خود را صاحب نظر می پنداشتند و راه و چاه نشان حاکمان می دادند. چه خوب که طالقانی مرد. چه شبی بود شب نوزدهم شهریور! عجب راحت خوابیدیم . چه خواب شیرینی! چه خواب نوشینی! شاید هم خواب نبود و واقعیت بود ، اگر خواب بود پس چرا اینقدر ملموس بود؟ خواب خوردن مغزهای جوان. چه لذتی داشت! چه گوارا بود! چه آرامشی حاصل می شد پس از خوردن آن مغزهای جوان! خواب یا بیداری هر چه بود خیلی دلچسب بود. وباید ممنون طالقانی بود. چه خوب شد که مرد. بدون دردسر ، بدون ایجاد مشکل . چه زحمت بزرگی از روی دوش هایمان برداشته شد. خوب شد که خودش فهمید و رفت. تن رنجور و ریش ریش او را طاقت چندانی نبود. که اگر بود دستگیری خودسرانه ی پسرانش را بهانه ای برای قهر و غیبت چند روزه نمی کرد. چند نق و نوق و غرولند کوتاه در اینجا و آنجا کفایت می کرد او را. که خسته اش کند، افسرده اش کند. تا شبی بخوابد و صبح فردایش بر نخیزد. چه شر بزرگی از سرمان دفع شد. مفت در رفتیم. آن هم وقتی که ناچار شدیم به قیمت از قداست انداختن حکومت از اعتقادات 10 میلیون نفر شریعتمداری را کنار بزنیم قطعن حذف طالقانی سخت تر از آنی بود که گمان می کردیم. اما چه مفت در رفتیم. حتی به قدر حذف منتظری هم مایه نگزاشتیم. خودش رفت. نه نرفت. کمی لطافت به خرج دهیم . نرفت بلکه پر کشید و پرواز کرد، بسوی ملکوت. بله ! این خیلی بهتر است. طالقانی عروج کرد .
ای طالقانی! فراموشت نخواهیم کرد! دوستت خواهیم داشت! با عزت و احترام به خاکت خواهیم سپرد. مزارت را خواهیم آراست. مقبره ات را متمایز خواهیم کرد از آرام گرفتگان همسایگی ات. مقبره ای بلند و مرتفع! جوری که توی چشم باشد! جوری که هر رهگزر آن کوی را متوجه کند که بیاید پیشت یا از دور به تو احترام بگزارد و بگوید : آه ! طالقانی یادت بخیر! چه آدم خوبی بودی!
بله ! تو آدم خوبی بودی اما الان خیلی بهتر از گزشته ها هستی. الان خیلی خوب تری. و روز به روز و سال به سال هم خوب تر و بهتر می شوی! باید به تو درود فرستاد. بر جنازه ات، بر گورت. درود بر تو ای طالقانی! درود بر نبودنت ! زنده باد مرده ی طالقانی! زنده باد طالقانی مرده!
خدا نگهدارت تا سال آینده
یادی از دو برادر ( 1 ) – مرحوم سید ابوالفضل زنجانی
مرحومان سید ابوالفضل و سید رضا زنجانی دو برادری هستند که در مطالعه تاریخ ایران از نهضت ملی به این طرف ( البته در منابع راستگو و قابل اعتماد ) بارها نامشان را می بینیم و می شنویم اما در جستجوی اینترنتی برای شناخت دقیق تر و جزئی تری از زندگی و مبارزاتشان متاسفانه به مطالب درخوری نمی رسیم. آنچه که در اینجا نقل می کنم بیشتر از مقاله ی دکتر نورعلی تابنده است که به مناسبت نخستین سالگرد درگزشت مرحوم سید ابوالفضل در روزنامه اطلاعات منتشر شده و در کتاب مجموعه مقالات حقوقی و اجتماعی ایشان آمده و نیز از مطلب کوتاهی که توسط فرزند مرحوم سید رضا در کتاب " رودخانه خروشان عشق " اثر محمود کریمی آمده است :
سید ابوالفضل زنجانی :
سید ابوالفضل برادر بزرگ تر در روز جمعه 2 امرداد 1371 در پایان دیداری با دوستان در حین وضو گرفتن جان به جان آفرین تسلیم کرد. جز روزنامه اطلاعات دیگر جراید وقت ازین مصیبت نامی نبردند و خبری نرساندند.
مرحوم سید ابوالفضل دوران تحصیل علوم دینی و طلبگی را در نجف نزد شیخ محمدحسین نائینی و سید ابوالحسن اصفهانی گزراند . پس از چندی به اصرار پدر به زنجان برگشت و با تاسیس حوزه ی علمیه قم با اجازهی پدر به قم مهاجرت کرد و از محضر مرحوم شیخ عبدالکریم یزدی بهره مند شد . وی و برادرش هیچگاه از محل وجوهات شرعیه امرار معاش نکردند و با کمال قناعت به عایدات محدود ملک موروثی بسنده کردند. در تمام دوران زندگی با ستم مبارزه می کرد و مهم ترین منکر را دیکتاتوری و ستم اقویا بر ضعفا می دانست.
پس از سقوط رضا شاه و جیره بندی و کوپنی شدن مواد غذایی در کشور که موجب سوء استفاده سودجویان و ایجاد فشار مضاعف بر ضعفا بود با تاسیس صندوق اعانه و همچنین اعمال کنترل ممکن بر توزیع کالا تلاش می کرد تا اندکی از بار محنت محرومان بکاهد.
هنگام شورش فرقه ی دموکرات در آذربایجان که به بهانه ی آزادی ، ستم بر مردم آن دیار را افزایش داده بودند و به ویژه جنبه ی ضد دینی فعالیت هایشان موجب آزار بیشتر مردم می شد ، به مبارزه با تبلیغات نادرست این فرقه ادامه داد.
وی در سال 1327 که مقارن با طلوع اشعه آزادی خواهی و شکل گیری نهضت ملی ایران بود ، به تهران نقل مکان کرد و به همراه ملیون با اطمینان از اصالت و هدف عالی نهضت ملی و رهبری دکتر مصدق برای نجات و پیشرفت کشور فعالیت خود را ادامه داد. در اواخر دوران کوتاه آزادی که با کودتا خاتمه یافت ، آزرده خاطر از اختلافی که بین رهبران ملی و مذهبی ایجاد شده کوشش فراوانی در رفع این اختلاف ها و روشن کردن ذهن مراجع مذهبی زمان و جلب موافقت کامل آنان با نهضت ملی کرد که از جمله این تلاش ها دیدار با آیت الله یثربی در کاشان بود.
پس از کودتا ایشان مبارزه مستقیم سیاسی را مفیید و ممکن ندیده به فعالیت فرهنگی روی آورد و مجالس تفسیر قرآن را در منزل خود برای روشنگری و تنویر افکار تشکیل داد . در این دوران با انجمن اسلامی مهندسین و به خصوص با دکتر سحابی و مهندس بازرگان برای تنویر افکار جوانان هکماری نمود.
ایشان روابط دوستانه و نزدیکی با آیت الله بروجردی داشت . برای نمونه در جریان اعتراض آیت الله کاشانی به قرارداد کنسرسیوم نفت و انتخابات فرمایشی مجلس که توسط حکومت در معرض محاکمه و خلع لباس قرار گرفت مرحوم سید ابوالفضل آیت الله بروجردی را متقاعد کرد که در مسئله دخالت کرده و مانع این امر شود.
با استحکام دیکتاتوری شاه پس از سرکوبی قیام 15 خرداد سال 42 که به دستگیری بسیاری از شخصیت های سیاسی و مذهبی انجامید به درخواست آیت الله طالقانی که خود از دستگیر شدگان بود سرپرستی " مسجد هدایت " و اقامه ی نماز جماعت و تشکیل جلسات سخنرانی را بر عهده گرفت. در این دوران به همراه دوستان یا به تنهایی با صدور اعلامیه هایی نظر خود را در مورد مسائل جاری کشور ابراز می کرد. از جمله در مورد الزام مردم به عضویت در حزب رستاخیز ، تغییر تقویم رسمی از هجری به شاهنشاهی ، ایجاد تضییقات برای بانوانی که پوشش اسلامی داشتند در ادارات و دانشگاه ها و . . .
همچنین در سال 1356 همراه با گروهی از روشنفکران در تشکیل " جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر " مشارکت ورزید.
مرحوم سید ابوالفضل در سال های پس از انقلاب به سبب انتقاداتی که به جمهوری اسلامی داشت مطرود و منزوی گردید.
آن مرحوم در وصیت نامه ی خود توصیه کرد که از هرگونه تشریفات احتراز شود و حتی خواسته بود که اگر حمل جنازه به زنجان که مولدش بود ممکن نباشد او را در نزدیک ترین قبرستان دفن کنند.
مرحوم سید ابوالفضل زنجانی را آنگونه که خود در وصیت نامه آورده می شود بیان کرد : " اگر دلم شکافته گردد دو سطر نوشته بی هیچ نویسنده در آن خواهی یافت : ایمان به وحدت و عدالت باری تعالی در یک سو و محبت و ولایت اهل بیت در سوی دیگر. "
نامه ی زیر را آن مرحوم در پاسخ به آقای جعفر سعیدی نوشته که پیش از آن طی نامه ای از وی درخواست مطلبی در توصیف دکتر شریعتی را کرده بود :
بسمه تعالی
دانشمند گرامی جناب آقای جعفر سعیدی
بعد السلام و التحیه ، نامه ی گرانمایه ی آن جناب به پیوست مجموعه " دکتر علی شریعتی از دیدگاه شخصیت ها " سه روز پیش عز وصول بخشید، مرقوم داشته اید " باز در گوشه از مجامع آموزشی جامعه ی ما نواهایی با آهنگ جدیدی در بد جلوه دادن اندیشه و افکار دکتر به گوش می رسد " و در صدد تدوین و نشر " از یک بینش دیگر از جامعه که آن تماما نسل دانشگاهی و دانش پژوهانند " برآمده اید و از این حقیر نظرخواهی نموده اید ، شاید بدین حقیقت توجه دارید که اشخاص سرشناس که در یک جامعه کسب شهرت می نمایند گویی بر سریری نشسته اند که یک پایه ی آن بر دوش دوستان استوار گشته و پایه ی دیگر بر دوش دشمنان قرار گرفته است و طبعا در جمع دوستان افراد غالی و در خیل دشمنان افراد ناصبی کم نیستند ، آن می گوید فلان فرشته هدایت است باید به دامانش آویخت و این می گوید دیو ضلالت است، از میدانش باید گریخت. و با جنجالی که بر پا می نمایند مردم شخص پرست را سردرگم می کنند و اختلاف و گروه بندی را گسترش می دهند، در چنین بازار آشفته چگونه می توان متاع حقیقت را عرضه نمود، در این اوضاع و احوال به نظرم سزاوار آن است که ادب تربیتی قرآن مجید را که از قول موسی (ع) آمده است به کار بندیم، آنگاه که با سوال تعنت آمیز مواجه می شود " قال فما القرون الاولی " چون نمی خواست سخن از گزشتگان به میان آورد و رگ عصبانیت و لجاجت فرعون را تحریک کند فرمود " علمها عند ربی فی کتاب لا یضال ربی و لا ینسی " گزشته ها را بهل و به حال حاضر بپرداز و هم شنیده اید مولا امیرالمومنین صلوات الله علیه، در گیر و دار جنگ میان لشکریانی که با تعصب های شخص پرستانه و هواهای مختلف گرد آمده بودند مواجه با پرسشی از این گونه شد نتوانست حقیقت را بیان کند و بدین شعر تمثل نمود :
" فدع عنک نهبا صیح فی حجراته و لکن حدیثا ما حدیث الرواحل "
مگر ممکن بود در چنین بحرانی درباره ی شیخین اظهار نظر کرد با تمثل بدین بیت، فکر سائل را متوجه حال حاضر و مسئله مبتلا به روز کرد که این طرف منم و آن طرف معاویه.
خلاصه تصور نمی کنم تجدید مطلع و تدوین دفتر سودمند افتد.
والسلام علیکم و رحمته و برکاته 11/11/63
جهت اطلاع این هم معرفی دو کتاب :
1- مجموعه مقالات حقوقی و اجتماعی دکتر حاج نورعلی تابنده انتشارات حقیقت چاپ اول 1381
2- دکتر علی شریعتی از دیدگاه شخصیت ها
با مقدمه مهندس بازرگان به انضمام متن وصیت نامه ی دکتر شریعتی به استاد محمدرضا حکیمی
به کوشش جعفر سعیدی ( پژوم )
چاپ اول 1380 نشر سایه
دوسال پيش كه به نمايشگاه كتاب تهران رفته بودم ( در محل نمايشگاه هاي بين المللي تهران) در بازديد از غرفه ها با غرفه ي بنياد شهيد چمران برخورد كردم كه آثار مكتوب شهيد چمران و چند سي دي گوناگون در مورد زندگي نامه آن شهيد را شامل مي شد. شناخت من از شهيد چمران تا آن زمان محدود به مصاحبه هايي از دكتر يزدي بود كه جسته گريخته در سايت ها مي شد پيدا كرد اما در مورد جهت گيري فكري و سياسي چمران آنقدر مي دانستم كه از مسئول غرفه پرسيدم : آيا اين سي دي هاي زندگي نامه چمران به طور دقيق و كامل و بدون سانسورهمه چيز را مي گويد؟ آن بنده خدا هم گفت كه بله همه چيز هست و اينكه چرا بايد كم و كسري و ناگفته اي باشه و بلافاصله پرسيد : شما از بچه هاي نهضتي؟ بعد هم به ذكر خاطره اي از ايام سربازي خود و روزي را كه در معيت مهندس بازرگان بسر برده بود ، پرداخت.
البته با بيان اين مطلب كه مي دانم اين زندگي نامه خالي از انصاف هست و بخش عمده اي از فعاليت هاي سياسي و مبارزاتي دكتر چمران را حذف كرده و يا وارونه جلوه داده و فقط به خاطر احترام به آن شهيد بزرگوار يكي از سي دي ها را خريدم.
سي دي مزبور شامل سه بخش بود : بخش زندگي نامه مكتوب چمران كه خيلي مختصر و همان گونه كه انتظار داشتم با حذف نكات اساسي همراه بود . عكس هاي چمران از كودكي تا شهادت كه البته بخش عمده اي از آن ها مربوط به حضور نه ماهه چمران در جبهه ها بود و مانند زندگي نامه مكتوب كاملا دست چين شده و بخش صوتي كه زندگي نامه چمران به زبان خودش و چند سخنراني مذهبي و عرفاني.
و جالب ترين قسمت هم همان سخنراني دكتر چمران بود كه در نشستي كه در دانشگاه تهران انجام شده بود به معرفي كامل خود پرداخت. و اينجا البته جايي بود كه مي شد چمران را به روشني و بدون سانسور ديد و شناخت. ديگر امكان حذف و ديگرگونه جلوه دادنش نبود.
بازرگان ، طالقاني ، يزدي ، مهندس سحابي ، صادق قطب زاده ، نهضت آزادي و . . . نام ها و عناويني هستند كه در اين سخنراني به گوش مي خورند. حضور در جلسات تفسير آيت الله طالقاني ، گرفتن نمره 22 از مهندس بازرگان ، همكاري شغلي در شركت مهندسي " ياد ( يازده استاد دانشگاه ) " و دوستي صميمانه با يزدي و صادق قطب زاده و . . .
البته نه فقط چمران بلكه بخش عمده اي از چهره هاي شاخص و مبارزان انقلاب دچار چنين سانسوري در مدت سي سال گزشته شده اند. طالقاني ، مطهري ، رجايي ، بهشتي و خيلي هاي ديگر كه حداكثر حضورشان در رسانه ملي در طول سال در سالروز وفات يا شهادت شان و آن هم در حد پخش تكه اي كوتاه از سخنرانيشان است. درباره ي شهيد چمران هم البته زحمت مي كشند و چند تن از همرزمان وي در جبهه هاي جنوب را دعوت مي كنند تا با ذكر خاطره اي از وي يادش را گرامي بدارند . همين .
دقيق ترين و كامل ترين اثري كه به زندگي ، افكار و آثار وي پرداخته به گمانم يادنامه اي باشد كه دكتر يزدي نوشته و توسط انتشارات قلم منتشر شده است.
متن زير بخشي از مرثيه شهيد چمران در سوگ شهادت دكتر شريعتي است كه در تيرماه 1356 به هنگام خاكسپاري دكتر شريعتي ايراد شد :
" اي علي! هميشه فكر مي كردم كه تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت ، و چقدر متاثرم كه اكنون من بر تو مرثيه مي خوانم!
اي علي! من آمده ام كه بر حال زار خودگريه كنم ، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ي ما احتياج داشته باشي!
اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا كردي. من از خود بيگانه بودم. همه ي ابعاد روحي و معنوي خود را نمي دانستم. تو دريچه اي بسوي من باز كردي و مرابه ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي ها و زيبايي هاي آن را به من نشان دادي.
اي علي . . . كوير كه يك عالم معنا وغنا داشت ، و مرا به آسمان ها مي برد و به ازليت و ابديت متصل مي كرد؛ كويري كه در آن نداي عدم را مي شنيدم ، از فشار وجود مي آرميدم ، به ملكوت آسمان ها پرواز مي كردم و در دنياي تنهايي به درجه ي وحدت مي رسيدم...
اي علي! همراه تو به ديدار اتاق كوچك فاطمه مي روم؛ اتاقي كه با كوچكي اش از دنيا و همه ي تاريخ بزرگتر است . . .
همراه تو به نخلستان هاي كنار فرات مي روم و علي دردمند را در دل شب مي يابم كه سر به چاه كرده، سينه ي پر دردش را خالي مي كند.
اي علي! همراه تو در راه خداي بزرگ به مجاهدت بر مي خيزم و به اسلحه ي شهادت مجهز مي شوم . . . "
طي بيست و شش سال اخير سوم خرداد براي هر كسي يادآور آزادسازي خرمشهر از اشغال 19 ماهه است و عكس زيبايي كه از تابلوي ورودي شهر با مضمون " خرمشهر ، جمعيت 36 ميليون نفر" در ذهن همگان نقش بسته است. اما اين روز زادروز مردي است كه خيلي ها مي شناسندش ، اما نمي دانستند و شايد هم ندانند اين زادروز را.
سال گزشته خانم مريم شباني خبرنگار "روزنامه هم ميهن" خلاصه اي از ديدارهاي هفتگي اش را با دكتر صدر در صفحه آخر پنج شنبه هاي اين روزنامه منتشر مي كرد. در دومين ديدار كه از قضا در روز سوم خرداد برگزار شد معلوم شد كه روز تولد آقاي صدر هست. روزي كه نود سال تمام از عمر خويش را پشت سر گزاشت و وارد نود ويك سالگي گشت. خبر كه در روزنامه چاپ شد دسته هاي گل بود كه روانه خانه آقاي صدر شد، شادباش روز تولد.
دكتر صدر را از خبرهاي مراسمي كه در حسينيه ارشاد برگزار مي شده و ايشان به عنوان پيشكسوت جمع سخن آغاز مي كردند مي شناختم. خواندن زندگي نامه ايشان در اسناد نهضت آزادي ترغيبم كرد كه بيشتر ايشان را بشناسم. اما جستجوها نتيجه چنداني در بر نداشت تا مطالب پنج شنبه هاي هم ميهن.
متاسفانه با توقيف روزنامه هم ميهن و تعطيلي وبلاگ خانم شباني هيچ خبري از سرانجام اين ديدارها و اينكه آيا مي توان آن را در قالب كتابي ديد، نيست. ميلي براي خانم شباني فرستادم و منتظر دريافت پاسخش هستم تا ببينم بايد اميدوار بود به چاپ كتابي در اين باب يا خير.
كساني چون دكتر صدر در اين زمانه زياد نيستند! كه نود سال از تاريخ اين مملكت ؛ پيروزي ها و شكست ها ، غم ها و شادي ها ، دردها و زخم ها و پستي و بلندي هاي برگزشته بر اين ملت را به چشم خويش ديده اند و با بند بند وجودشان حس كرده اند. چهره ي چروكيده چنين مردان و زناني روايت سختي و رنج آوار شده بر اين كشور است. روايت ساده و بي آلايش و راستين سرگزشت مردمان سده ي اين مرز و بوم را از پس صداي خشدار و زنگار گرفته شان مي توان شنيد. فروغ تابان نگاه مهربانشان اميدي براي نسل سرخورده و بي رمق امروز است . زياد نيستند چنين اسوه هايي! كاش قدرشان بدانيم و بشناسيمشان و بشناسانيمشان! كاش!
من اما احمد صدر حاج سيد جوادي را اینگونه می شناسم : تجسم جان بخش اخلاق ، انصاف و آزادي.
چند لينك درباره آقاي صدر
بیوگرافی سیداحمد صدر حاج سید جوادی