چند مطلب اخیری که در این وبلاگ منتشر شده، به نوعی انتقادهایی نسبت به برخی باورهای دینی و مذهبی ما( مردم ایران ) مطرح شده که البته پس از مدت ها کلنجار رفتن با خود شجاعت نگارش و انتشارشان را یافتم. دوستان عزیزی هم لطف کردند و نظر دادند از جمله دوست ناکام، مرحوم نیک نگار که چندین بار لطف کرده و نظر خودش را ( به عنوان یک مخالف با مذهب ) با توصیه به حذف یا عدم انتشار آن، تقدیم کرده است. اما چرا نیک نگار توصیه به حذف نظر خود می کند؟ چرا باید نظر مخالف را حذف کرد؟
هر اجتماع انسانی بر پایه ی یک یا چند نیاز عمده ی مشترک شکل می گیرد و با گستردگی آن اجتماع و ایجاد نیازهای جدید، ارتباط اعضای این اجتماع بر اساس رفع متقابل خواست ها و نیازها شکل می گیرد. حتی در جوامع ابتدایی گزشته نیز علیرغم استقلال نسبی خانواده ها نسبت به یکدیگر باز هم موانع و مشکلاتی وجود داشت ( مثلن وجود یک دشمن خارجی ) که تنها با اتحاد و یکدلی و همراهی همه ی اعضای آن اجتماع قابل رفع بود. در جوامع امروزی هم که اکثر مردم تنها در یک یا چند زمینه ی محدود تخصص و توانایی کافی دارند این مسئله بیشتر به چشم می آید. در هر زمینه ای تا امکان بروز و ظهور نظرات و دیدگاه های متنوع و متفاوت فراهم نشود هیچ گونه پیشرفتی حاصل نمی شود. نمونه ی ساده اش هم اروپای دوران قرون وسطی است که در مدت هزارسال بدلیل سلطه ی کلیسا بر تمام شئون زندگی مردم هیچ تکان و جنبشی را شاهد نبوده است یا در همین سی سال اخیر در دوران حکومت ج... . . . .. . . قیچ (1)
هیچ اندیشه ای بدون آنکه در بوته ی نقد و بررسی قرار بگیرد امکان پیشرفت و ترقی و تکامل را ندارد. قدرت و حقانیت هر فکر و اندیشه ی نویی در پاسخگویی به انتقادهاست که خود را نشان می دهد نه در تکفیرشان. مکاتب فکری هم باید در عصر و دوره ای جوابگو و تامین کننده پرسش ها و نیازهای دوره ی باشند و نفوذ و پزیرش یک مکتب فکری در یک زمان و مکان خاص دلیل بر حقانیت و ماندگاری آن اندیشه برای همیشه و همه جا نخواهد بود. اسلام هم به عنوان یک مکتب الهی با دعوی حقانیت ازلی و ابدی نیز از این قاعده مستثنی نیست. چنانکه پیامبر گرامی اسلام و ائمه اطهار به مدت بیش از دویست و پنجاه سال با سعه ی صدر و بیان برآمده از منطق و استدلال پاسخگوی منتقدان و مخالفان بودند. اما پس از این بزرگواران که امور دین و مذهب به دست روحانیونی افتاد که غریبه با زمانه ی خویش و تغییرات اجتماع و ورود علوم جدید به عرصه ی زندگی مردم، همچنان طوطی وار به تکرار احادیث منتسب به ائمه مشغول بودند و هر پدیده ی جدیدی را تکفیر می کردند که همین مسئله سبب رویگردانی نسل های جدید از اسلام می شد و معلوم نبود اگر اندیشمندان بزرگی همچون طالقانی،بازرگان،شریعتی و مطهری نبودند امروز اسلام چه جایگاهی داشت!؟ به گمان من باید از مطرح شدن و انتشار هر نظر مخالف و منتقدی باید استقبال نمود چراکه از دو حالت خارج نیست: یا نظر مخالف صحیح است و بر حق یا اشتباه و ناحق. در هر دو حالت با تحقیق و مطالعه و بر اساس منطق و استدلال یا باید حقانیت آن نظرها را پزیرفت یا غلط بودن آن ها را ثابت کرد که در حالت دوم موجب استحکام عقیده و ایمان و فراگیر شدن آن خواهد شد. از همین روی من پرسش ها و ابهامات خود را نسبت به عقاید و باورهای مذهبی مان مطرح می کنم.
لینگ نویس
(1) با شرمندگی و عرض پوزش، نوار قدیمی بود و وسط کار پاره شد.
در مطلب پیش ( چرا پیامبران معجزه می کردند)، ابهامی را که به گمان و نظر من در مورد برخی از معجزاتی که به پیامبران نسبت داده می شود، مطرح کردم که یکی دو تن از دوستان نظراتی دادند و باعث شد این مطلب را هم در ادامه آن بنویسم. البته باید عرض کنم که در این مورد مطالعه و سواد چندانی ندارم و بی آنکه ادعایی کنم و کباده ی فضل و معرفت بکشم تنها به بیان آنچه در ذهنم می گذرد، می پردازم. پیشاپیش برای جلوگیری از هرگونه سوء تفاهمی باید اعلام کنم : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علی ولی الله.
خدا در قرآن بارها مخاطبان خود را دعوت به تفکر، تامل و تدبر در آیات قرآن و پدیده های طبیعی می کند و این آیات را برای اهل خرد منشاء الهام می داند. در بیان قرآن اصالت انسان به عقل و اختیار اوست که مخاطب اصلی آیات الهی می باشد. در عین حال در قرآن داستان های زیادی از سرگزشت اقوام پیشین و پیامبرانی که برای هدایتشان فرستاده شدند، وجود دارد و در شرح سیر صعود و سقوط آن اقوام مسائلی مطرح می شود که با پدیده های طبیعی همخوانی نداشته و در اصطلاح خرق عادت نامیده می شود. آنچه که در مورد این پدیده های غیر عادی مورد سوال من است درباره ی چرایی این اتفاقات غیرطبیعی و شگفت آور و نیز فایده ی رخ دادن آنهاست. بطور مثال در مورد حضرت سلیمان گفته می شود که ایشان به زبان تمام حیوانات آشنا بودند حال سوال این است که این زبان دانی حضرت سلیمان چه بدرد مردم تحت حکومتش می خورد؟ (1) چرا حضرت موسی برای هدایت قوم خود به جای آنکه با زبان استدلال و منطق، عقول مردم را کنجکاو و درگیر کند تا براه راست هدایت شوند، دست به اقدام عجیب و غریبی همچون تبدیل عصای خود به اژدهایی خشمناک می زند؟ (2) چه حکمتی در نزول عذاب های آسمانی(3) به اقوام متمرد وجود دارد؟ یا در مورد معجزات حضرت عیسی که در مطلب قبلی به اختصار اشاره شد.
آنچه که از دوران کودکی در مدرسه به ما آموزش داده شده این است که معجزات پیامبران برای اثبات وجود خدا به مردم بوده است و اصولن چون مردم هنوز از نظر فکری در سطح پائینی بودند، انجام این معجزات بهترین راه برای ایمان آوردن به خدا بوده است! اما مسئله این است که چنین مردم بی سوادی که ظرفیت شنیدن کلام حق را در قالب گفتار پیامبر نداشتند، آیا طبیعی نیست که به دلیل همین بی سوادی و عدم تکامل فکری انگ جادوگری به انبیا بزنند؟
در کتاب "لذات فلسفه" تالیف "ویل دورانت" در بخشی از کتاب دورانت با گرد هم آوردن چندین شخصیت با طرز فکرهای مختلف در قالب گفتگویی خیالی سیراندیشه ی انسان در اعتقاد به خدا را بررسی می کند. به بیان این نویسنده در دوران ابتدایی از آنجایی که علم وارد زندگی انسان نشده و عقول مردم هم ابتدایی بوده؛ در عین حال حس و حالی در وجود این انسان بوده که وی را بسوی آنچه که به چشم دیده نمی شده و در زبان به توصیف نمی آمده سوق داده، و چون قادر به شناخت این حس درونی در اتصال به یک موجود غیر مادی نبوده، با استعانت از اشکال چوبی و سنگی این نیاز درونی را ارضا می کرده است. اما به تدریج و با گزشت دوران، این اشکال چوبی و سنگی که نمادی برای تصویر آن موجود غیر مادی بوده، خود تبدیل به هدف شده و جای خدایان نادیدنی را گرفته است.
حالا با ذکر این مطلب اگر قوم حضرت موسی را در نظر آوریم که بهانه گیری های شان در زبان فارسی ضرب المثل شده، این پرسش برای من پیش می آید که وقتی شخص حضرت موسی ( که به سبب اخلاق حسنه و تقوی به مقام والای نبوت رسیده ) در بدو پیامبری با توسل به اعمال شگفت انگیز ( که در آن روزگار نظیر چنین کارهایی فقط به دست ساحران انجام می گرفته ) قدرت الهی را درک کرده، در این صورت آیا باید از مردم بی سواد بنی اسرائیل خرده گرفت که وقت و بی وقت از موسی (ع) انجام اعمال محیرالعقول را طلب کنند؟ مشکلی که امروز هم ما دست کم در میان مردم خود می بینیم همین است که متاسفانه مردم به مسائل استدلالی و قدرت عقل هیچ توجهی نشان نمی دهند و در مقابل اسیر جادو و تخیلات و خرافات شده اند.
لینگ نویس :
(1) البته شاید بشود گفت که این بیان قرآن نشانه ای برای مردم اهل فکر و اندیشه هست مبنی بر اینکه اصوات حیوانات معنی دار و قابل ترجمه هست چنانکه دانشمندانی هستند که چنین تحقیقاتی را در مورد برخی از حیوانات انجام می دهند.
(2) در بیان قرآن در همان ابتدای اعلام حکم رسالت به موسی خداوند به وی دستور می دهد تا عصای خود را بر زمین اندازد. موسی هم این چنین می کند و عصا به مار ترسناکی بدل می شود که موجب ترس و فرار حضرت موسی می شود!! عجیب نیست که خدایی که مرتبن انسان را دعوت به تفکر و تعقل در پدیده های طبیعی می کند اینچنین برخوردی با پیامبر تازه برگزیده اش داشته باشد!؟؟؟
(3) عذاب آسمانی!؟ آن هم در حالی که خدا در قرآن بارها به انبوه لطف و مرحمتی که به بندگانش می کند، اشاره دارد و حتی در یک مورد فلسفه ی خلقت انسان را رحمت بی کران خود می خواند.اما چنان این داستان ها را به خورد ما می دهند که فکر می کنیم خدا از دست این اقوام به شدت عصبانی شده، لجش گرفته و برای آنکه گوشمالی سختی به آنها بدهد، با نزول عذاب آسمانی اول حال آنها را گرفته و بعد هم جگر خودش خنک شده!!! این شده روش خداشناسی ما!!! با نسبت دادن صفات انسانی به خدا!؟.
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاد زیست. دکتر شریعتی
باز هم محرم فرارسید. با فرا رسیدن این ماه یاد چه چیزهایی می افتیم؟ یا باید یاد چه چیزی بیفتیم؟
دسته های عزاداری، سبک های جدید مداحی، شام های نذری، زنجیر و طبل و سنج و شیپور مهم ترین مسائل خیلی از ما در این ایام است. جذابیت حضور در هیئت هایی که صدای گرم و خروشان مداحش و انبوه جمعیت سر و سینه زنی که ما را هم بی اختیار وا می دارد تا تحت تاثیر فضا گریه کنیم و لباس از تن برکنیم و بر سینه های خود بکوبیم و تا ماه ها از یادآوری آن ساعات محظوظ و متلذذ شویم و با آب و تاب برای غایبان و مشتاقان بازگو کنیم. لذت حضور در دسته های زنجیرزنان یا گروه موزیک که سازشان طبل و شیپور است و احساس خوش دیده شدن توسط انبوه زنان و دخترانی که به تماشای این نمایش باشکوه در گوشه و کنار خیابان ها ایستاده اند.
البته نباید بی انصاف بود. همه می دانیم که محرم ماه کربلاست. ماه علی اکبر مادر مرده ای است که در عنفوان جوانی بی آنکه بهره ای از دنیا بگیرد، کشته شد. محرم ماه حسین بیچاره ای است که وقتی زخم خوردن فرزندش را می بیند، زانوانش سست می شود و چهار دست و پا خود را به بالین فرزند جوان ناکامیابش می رساند. بیچاره حسین! بیچاره ابوالفضل! که با آن زیبایی مسحور کننده اش نتوانست از دنیا و مواهبش بهره مند گردد! بیچاره زینب که تمام پسرانش را از دست داد و فردای عاشورا حتی پارچه ای برای پوشاندن سر و صورتش نداشت! بیچاره علی بن الحسین که از دیدن خیل جنازه های بی سر مردان خانواده اش اختیار از کف داد و غش کرد! محرم بهانه ای برای سرگرمی ماست. یک نوع تفریح منحصربفرد و گذرا که تنها ثمر و نتیجه اش در آمدن از تکرار و یکنواختی برای مدت دو سه هفته است.
٭٭٭
همزمانی جنایات اسرائیل در غزه با محرم هم اتفاق قابل تاملی است. محمدتقی در وبلاگش به یک وجه این همزمانی پرداخته و من نیازی به تکرار نمی بینم. اما شهید مطهری سخنرانی دارد که در مورد مسئله عاشورا و فلسطین بیان شده و معمولن در ایام نزدیک به روز قدس از تلویزیون پخش می شود با این مضمون که عاشورای کربلای سال 61 هجری تمام شده و رفته و عاشورا و کربلای امروز در فلسطین است. سخنرانی بسیار پرشور و تاثیر گزاری که منظورش بیان هدف اصلی و بزرگ واقعه ی عاشوراست که: هر روز عاشورا و هر سرزمینی کربلاست.
در دوران راهنمایی معلمی داشتیم که بی نهایت محبوب دانش آموزان بود و قرآن و دینی درس می داد. در عین محبوبیت این معلم ارجمند خیلی هم ساده بود که چند نمونه اش را بدون هیچ حرف اضافه یا قصد نتیجه گیری می خواهم اینجا بگویم:
یک بار در کلاس در مورد فوائد خواندن آیت الکرسی صحبت می کرد و می گفت که با خواندن آن انسان دچار هیچ حادثه ای نخواهد شد و مثال زد که : بعله من در زمان دانشجویی به اتفاق دوستان به سینما رفته بودم. در حالی که در صف بلیط بودیم شخصی را دیدیم که در حال عبور از خیابان با اتوبوسی تصادف کرد و به طرز فجیعی جان سپرد در حالی که اگر آن بخت برگشته آیت الکرسی را خوانده بود دچار این حادثه نمی شد...
از دیگر افاضات ایشان این بود که یک بار در کلاس از عظمت شخصیت پیامبر و حضرت علی داد سخن داده بود و برای جا انداختن مطلب آنها را با خدا مقایسه کرد و مدعی شده بود که تنها تفاوت پیامبر و علی (ع) با خدا در ارتباط خالق و مخلوقی آنهاست و از جهات دیگر با خدا مساوی هستند...
یکی دیگر از فیوضات آن عزیز این بود که جزوه ای شامل چند ده حکایت از کرامات حضرت علی منتشر کرده بود و در یکی از حکایات داستان مردی را شرح داده بود که بدلیل سرقت حضرت علی دستش را قطع کرده بود. علیرغم این مجازات، سارق بی دست، زبان به تعریف و تمجید از آن بزرگوار گشود و علی هم با دیدن این وضعیت او را فراخواند و عبایش را به روی دستش انداخت و با خواندن دعایی دست سارق به حال اول برگشت...
در آخر این را هم بگویم که این معلم گرامی تلاش زیادی در آشنایی و برقراری ارتباط دانش آموزان با قرآن به خرج می داد.