در کتب آسمانی از جمله قرآن، آیات زیادی به زندگی پیامبران می پردازد. از جمله به انجام معجزاتی از سوی پیامبران به اذن خدا برای اثبات صدق ادعای نبوت به مردم اشاره دارد. همانند تبدیل عصای حضرت موسی به اژدها، شکافته شدن رود نیل، زنده شدن مردگان و شفا یافتن کور مادرزاد به دست حضرت عیسی.
سال گزشته که به سی دی تفسیر قرآن دکتر سید علی اصغر غروی با موضوع شفاعت در قرآن گوش می دادم ایشان در یکی از جلسات برای تشریح مسئله اذن الهی در امور طبیعی به طور مفصل آیات مربوط به معجزات حضرت عیسی را مورد نقد و بررسی قرار داده و تفسیری نوین و کاملن متفاوت با تفاسیر موجود ارائه داد. لپ کلام ایشان این است که قرآن مردمان هم عصر حضرت عیسی را به انسان های شب کوری تشبیه کرده که در سیاهی گناه غرق شده و توان دیدن نور حقیقت را ندارند. ( نه اینکه کور مادرزاد را شفا دهد) این مردم همچون مرده های متحرکی بودند که حضرت عیسی به مدد کلام الهی آنها را از مردگی بیرون آورده و به سوی خدا به پرواز درآورده است نه اینکه گلی را جان دهد تا مردم فردا گاری گاری خاک و گل به نزدش آورند تا عیسی با جان دادن به آن گل ها زمینه ی ایجاد اشتغال آنها را به شغل شریف مرغداری فراهم کند.
از جمله ی پیامبرانی که قرآن در موردش مفصل سخن گفته حضرت یوسف است که هم اکنون سریال زندگی ایشان هم از تلویزیون در حال پخش است. یکی از افسانه هایی که در مورد این داستان مشهور است و مثل اینکه در این سریال هم مورد توجه قرار گرفته این است که حضرت یوسف پس از رسیدن به پیامبری و شوکت و حشمت ، زلیخای پیرسال و نابینا را با معجزه جوان و بینا کرده و با وی ازدواج می کند. در نتیجه علیرغم انبوه جوک هایی که در این مدت در تخطئه و تحقیر زلیخا ساخته شده بالاخره وی به مراد خویش رسید؛ تا کور شود هر آنکه نتواند دید!!! حال با این اوضاع کسی همچون این حقیر سراپا تقصیر حق ندارد بپرسد که اگر ارائه ی معجزه از سوی پیامبر برای اثبات صدق گفتارش و ایمان مرم به خدای قادر است، آنگاه این معجزه ی حضرت یوسف ( که در ظاهر امر برای تامین میل شخصی یوسف و زلیخاست) را چگونه باید تفسیر کرد؟؟؟ چگونه یوسفی که آن همه رنج و سختی را به خاطر همراه نشدن با زلیخا در عمل حرام تحمل کرده بود، وقتی که به مقام پیامبری رسید یادش آمد زیر شمکش هم خبری هست و دلش هوای زلیخا ( آن هم نه زلیخای میانسال بلکه یک زلیخای جوان و تر و تازه و تو دل برو و ناناز) را کرد؟؟؟ حال همه ی اینها هیچ! آیا مردم آن زمان که به هر ترفندی از زیر بار قبول دعوت پیامبران سرباز می زدند تا دوباره به آئین و رسوم جاهلی که از پدرانشان به ارث برده بودند، برگردند، از این سوء استفاده ی یوسف از قدرت انجام معجزه هیچ گونه اعتراض و شکایتی نکردند؟؟؟
لینگ نویس : همانگونه که خوانندگان اندک این وبلاگ مستحضرند اخیرن ادعاهای جدیدی در مورد قرآن مطرح می شود، بدین وسیله این حقیر لازم می دانم از تمامی این ادعاها اعلام تبری کنم و تاکید کنم که به عنوان یک شیعه ی اثنی عشری با ایمان به وجود امام زمانی که اکنون غایب است در منشا الهی محتوا و کلام قرآن هیچ گونه تردیدی ندارم ! ! ! !
افراد سالمند در خانواده مانند پدربزرگ و مادریزرگ از آن نعمت هایی هستند که معمولن زیاد قدرشان را نمی دانیم و با از دست دادنشان هست که تازه متوجه می شویم چه گوهری از دست مان رفت بی آنکه بهره ی چندانی ازشان بگیریم!
مرگ پدریزرگ دوست عزیز و نادیده ام پویان باعث شده تا ساعاتی به فکر فرو روم و به این گنج های گران قیمتی که در اختیار داریم و خود از آن آگاه نیستیم پی ببرم و متوجه شوم که از آخرین باری که پدربزرگ و مادربزرگ مادری ام را دیده ام چه زمان درازی گزشته است در حالی که فاصله مان به 500 متر هم نمی رسد در این روستای کوچک زادگاه.
قبلن ها که گاهگاهی حوصله داشتم و یکی از افراد قدیمی را می دیدم که دل و دماغ پاسخگویی به سوالاتم را داشته به فراخور شخصیت و زندگی شان به حرفشان می کشیدم و با لذت شنوای صحبتشان می شدم. همین گونه بود که جالب ترین و ملموس ترین روایت از زندگی نکبت بار دهقانی مردم این دیار و فقر و گرسنگی شان و تاثیر شگرف اصلاحات ارضی را بر زندگی شان از زبان پدربزرگم شنیدم با آن جزئیات دقیق ! یا کار اجباری بی مزد و منت مردم روستا از زن و مرد و کودک و کهنسال در زمین های غصبی رضاشاه که عمه ی پدرم نقل می کرد یا نفوذ و ترکتازی حزب توده در روستاهای این منطقه و میتینگ های سیاسی آنان در دوران نهضت ملی شدن نفت که از زبان دوست پدرم شنیدم.
این هم داستان پویان که پس از حدود یک سال و نیم به وطن بازگشت در حالی که دلهره و ناراحتی برای پدربزرگ بیمارش بر روی تخت اتاق مراقبت های ویژه ی بیمارستان نگزاشت تا احساس خوش برگشتن به خانه را حس کند و چه تلخ که پیش از آنکه هواپیما بر زمین بنشیند تا مسافر بار سفر بر زمین گزارد پدربزرگ اما بار سفر بسته بود و رفته بود...
خوب بودن، خیلی خوب است اما خوب تر بودن بهتر است. ی الف
امروز روز جهانی ایدز است. شاید بتوان گفت که غول شکست ناپزیر قرن حاضر ایدز است.
بزرگترین مشکل بیماران مبتلا به ایدز پس از ابتلا به این بیماری، همزیستی با افراد جامعه است.
طی یکی دو سال گزشته از واهمه ها و حساسیت های رسانه های عمومی به این مقوله کاسته شده اما هنوز سطح اطلاع رسانی و آموزش صحیح به شهروندان به وضعیت قابل قبولی نرسیده است و همین مسئله باعث شده تا ایدز به عنوان بیماری که از هر طریقی قابلیت انتقال و همه گیری دارد، در جامعه شناخته شود و ترس موهومی از مبتلایان به این ویروس در بین مردم بوجود آید.
اگرچه اخیرن از حساسیت ها نسبت به این بیماری کم شده و برنامه های گوناگونی با شیوه های متنوع به آموزش مردم به ویژه جوانان می پردازد اما با این حال تقریبن تمامی این آموزش ها متوجه شیوه های انتقال این ویروس و هشدار برای عدم ابتلا است. و هیچ گونه برنامه ای برای مبتلایان به این بیماری کشنده و دوران پس از ابتلا تهیه نمی شود. گویی ابتلا به این بیماری همراه با مرگ آنی است.
تا آنجایی که من از این بیماری اطلاع دارم فاصله ی ابتلا به ویروس HIV تا مرگ می تواند زمانی طولانی حتی تا بیست سال نیز طول بکشد. با این وضعیت فردی که آلوده به این ویروس شده چه باید بکند؟ آیا باید ایزوله و قرنطینه شود و تمامی ارتباطاتش را با اجتماع قطع کرد؟ یا با پزیرش وی به عنوان یک عضو جامعه، امکان زیستن و دسترسی و بهره مندی آنان به امکانات و خدمات را فراهم کنیم؟
البته گفتن این حرف ها خیلی راحت است و خود من هم نمی دانم اگر با یک فرد ایدزی روبرو شوم چه خواهم کرد!؟ و بی تعارف بگویم درخواست دوستی اش را رد می کنم!
ظاهر هر چیز مهم است اما خیلی مهم نیست. ی الف
در زبان فارسی فعل "کردن" بسیار پر کاربرد است و همراه
بسیاری از افعال دو کلمه ای می آید و به کرات در محاورات ما هم مورد استفاده است.
فعل "کردن" در زبان فارسی همچون اهمیت افعال to be" " در زبان انگلیسی است. اما در سالیان
گزشته ( که مبدا آن برای خودم مجهول است و هیچ دلیلی ندارم که حتمن بگویم در دوران
حاکمیت جمهوری اسلامی) بنا به ملاحظاتی تا جایی که ممکن است این کلمه را حذف و فعل
" نمودن" جایگزین آن شده است. مثلن رسم کردن تبدیل شده به رسم نمودن. که
این فعل الا ماشاءالله در مدارس و دانشگاه ها کاربرد دارد و عمدتن در برگه های
امتحانی برای اینکه اذهان دانش آموزان و دانش جویان را به سمت مسائل ناجور (1) سوق
ندهند به جای اینکه بگویند رسم کنید می گویند رسم نمائید یا به جای حل کنید می
نویسند حل بنمائید(beno maeid)
این حکایت را استاد ارجمند ما آقای دکتر حسن پور چند سال پیش سر کلاس
درس هم گفته بود و نیم ساعتی ما را خندانده بود. اخیرن فیلم "گنگستر آمریکایی"
را تماشا کردم که در متن زیر نویس فیلم
فعل قبیح ...uck
you را به " تو را نمودم" ترجمه کرده بود. گفتم که بد نیست
به آن اشاره کنم.
این هم یکی دیگر از مصادیق هنر ماست مالیزاسیون ما ایرانی هاست که گویا
نمی شود کاریش کرد.
البته باید اذعان کنم تاثیر مطالعه ی مطالب جناب نیک نگار هم در نگارش
این پست بی تاثیر نبوده است.
لینگ نویس :
(1) همان مسائلی که به
نام برنامه های علمی آخر شب ها می شود از ماهواره تماشایش کرد.
تابستان دوسال پیش به اتفاق دوستان گزارمان به قبرستان محل افتاد و با دیدن بچه هایی که مشغول والیبال بودند ما هم فیلمان یاد هندوستان کرد و وارد بازی شدیم. پس از پایان بازی طبق معمول خیلی هیجان زده شدیم و قرار گزاشتیم که هر روز به جمع والیبالیان بپیوندیم. بعد هم برای بالا بردن کیفیت کار تصمیم گرفتیم که از بسیج محل 5000 تومن بودجه بگیریم و با آن یک توپ نو بخریم که با مخالفت رئیس بسیج مواجه شدیم . ما هم عصبانی از این گدا بازی وی تصمیم گرفتیم که از بسیج کناره گیری ( استعفا ) کنیم.
اما در مورد ساختار بسیج در محله مان ( که جزئی از کل است ) باید کمی توضیح دهم. بسیج روستای ما متشکل است از یک رئیس که 14 معاون برای خود در چهارده زمینه دارد و هر معاون هم برای خود یک جانشین دارد یعنی دست کم 29 پست و جایگاه. البته باید به این جمع اضافه کرد جاسوسان پیدا و پنهانی ( یا همان سربازان گمنام ) که در سطح محل به کار شریف جمع آوری اطلاعات از اهالی مشغولند. خلاصه همچنان که مشاهده می کنید به برکت حضور دولت نهم و رونق گرفتن بسیج بازی خیل عظیم جوانان مملکت به طور اساسی سرکار گزاشته شدند و از بیکاری در آمدند. بگزریم ...
بله داشتم می گفتم که تصمیم به استعفا گرفتیم و تهیه ی متن استعفا هم به من سپرده شد. من هم متن استعفا را همان شب نوشتم و چند نسخه هم از آن پرینت گرفتیم اما از آنجایی که متن مورد قبول دوستان واقع نشد کل داستان منتفی شد. حالا هم گفتم بد نیست به مناسبت هفته ی بسیج متن آن استعفای نافرجام را در وبلاگ بگزارم.
فقط جهت اطلاع هم باید بگویم که هیچ وقت علاقه به عضویت بسیج نداشتم و فقط یکبار فرم آن را در دوره ی راهنمایی پر کردم و بس. اینکه در متن استعفا دارای مسئولیت هستم صرفن به خاطر پیگیری مسئول بسیج بود که می خواست با فعال کردن ما دست کم چند روزی از سربازی مان کم شود. بعد هم وقتی دید که من کاملن بی خیال و بی توجه و بی علاقه و بی چند چیز دیگر هستم فکر کنم همان عضویت ساده را هم به حالت تعلیق درآورد.
اما متن استعفا نامه :
بسم رب الشهدا و الصدیقین
بسیج لشکر مخلص خداست. حضرت آیت الله العظمی امام خمینی ( ره )
در شرایط بسیار حساس کنونی که جهان لگدکوب سم سپاه بربر استکبار جهانی و در راس آن آمریکای جهانخوار می شود و در شرایطی که ملت مظلوم فلسطین و لبنان در حال مقاومت برابر ارتش تا بن دندان مسلح رژیم صهیونیستی ( این فرزند نامشروع امپریالیسم جهانی ) است و در وضعیتی که ایران اسلامی تحت فشار همه جانبه غرب برای عقب نشینی از مواضع اصولی و حق مسلم خود قرار گرفته حفظ همبستگی و وحدت ملی اهمیتی بیش از پیش می یابد. در شرایط کنونی که آحاد جامعه از زن و مرد ، پیر و جوان و از هر جریان سیاسی و فکری وظیفه دارد در جهت ایجاد ، حفظ ، تقویت و نهادینه شدن وحدت و همبستگی بکوشد متاسفانه شاهد معدود برخوردهای سلیقه ای و شخصی در برخی نهادهای انقلابی هستیم که نه تنها برطرف نمی شود بلکه با گذشت زمان شدت یافته و نهادینه می شود. در حال حضر که ارتش کشوری متجاوز که با افتخار شهروندان همجنس باز خود را به رسمیت می شناسد و پز آزادیخواهی لیبرالیستی اش را به جهانیان می دهد و در عین حال با قتل عام مردم بی دفاع عراق و افغانستانم روی خونخوارترین سفاکان تاریخ را سپید کرده ما را محاصره کرده تا به خیال خامش ملت ایران را مرعوب قدرت پوشالینش کند ، باعث تاسف است که اینگونه برخوردهای سلیقه ای موجبات سرخوردگی و بدبینی تنی چند از جوانان پر شور این مرز پر گهر شدههمچون تیغی در گلو راه تنفسشان را مسدود کند.
بدین وسیله این فرزندان ایران اسلامی و رهروان راه خمینی کبیر و جانشین بحقش حضرت امام خامنه ای در اعتراض به این برخوردهای سلیقه ای و غیر انقلابی مسئولین بسیج پایگاه بسیج مقاومت اباذر روستای کوچک بیشه محله فریدونکنار در چندین دوره ی متوالی ، جام شوکران را نوشیده و استعفای خود را در اعتراض به شیوه ی مدیریت کنونی نهاد یاد شده از این نهاد مقدس اعلام میداریم و در عین حال برای اصلاح این رویه و مجریان آن به درگاه الهی دست دعا برخواهیم آورد.
العاقبه للمتقین
بسیجی مخلص : ... رئیس امر مالی
بسیجی مخلص : ... رئیس امور دانش آموزی
بسیجی مخلص : ... جانشین رئیس امور مالی
بسیجی مخلص : ... جانشین رئیس امور بازرسی
بسیجی مخلص : ی الف جانشین رئیس امور فناوری و ارتباطات
رونوشت به محضر والای منجی عالم بشریت حضرت ولی عصر ارواحنا فداه
رونوشت به : ...
رونوشت به : ...
رونوشت به : ...
" آری آری پیر شدم به سنه ی یکهزار و سیصد و هفتاد و هفت هجری شمسی ... بدان سال نحس و مرگ و خفگی ... سال خف بیان "
" سلوک " رمان برجسته ی محمود دولت آبادی ، نویسنده ی نام آشنا و بی نیاز از تعریف کشورمان است که در زمان انتشار محل بحث و گفتگوهای زیادی نیز بود و هر کس از جنبه ای به آن می پرداخت . بخش عمده ی بحث ها هم متوجه خرق عادت نویسنده در اثر جدیدش بود. مکان روایت در این اثر نه روستاهای خراسان بلکه پیاده روی سرد و سنگی شهری اروپایی بود. نه زن مقدس بود و نه پدر مورد احترام و مهم تر از همه دیگر از آن سبک رئال و روایی خبری نبود ، هرچه بود در ذهن شخصیت اصلی داستان بود و جریان سیال ذهن پیش برنده ی داستان بود.
شخصیت اصلی داستان خود دولت آبادی است و در قالب شخصیتی به نام " قیس عامری " معرفی می شود. ظاهر داستان گرچه بر مبنای ارتباط عاشقانه ی قیس میانسال با دختری جوان و شاداب به نام " مهاما " است اما در واقع حدیث سوختگی دو نسل آرمانخواه است. " سنمار" پیرمردی که در سال های دهه ی بیست شمسی برای رفاه و آسایش توده ها تلاش کرده و اکنون در کنج خانه اش دلخوش به گوش دادن رادیوی فارسی کشورهای دیگر است بی آنکه در جمع خانواده به حساب بیاید. آن پدر تلاشگر برای استیفای حقوق توده ها امروز چنان بی منزلت شده که حتی از پسر خود هم سیلی می خورد. دیگری قیس عامری که در کوران قتل نفوس اندیشمندان و سیاسیون در پائیز سیاه سال 77 به ناگاه پیری را با تمام وجود خود حس کرده و تمام اسباب زندگیش را در چمدان لکنته ای گزاشته و به شهر ابری و بی آفتاب یک کشور اروپایی پناه برده است.
گرچه خواندن سلوک کاری بس دشوار است به دلیل سنگینی روایت اما در عین حال پر است از واژه ها و جمله ها و توصیفات زیبا که خواندن کتاب را در عین دشواری و کندی دلچسب می کند.
یکی از نکته های جالب کتاب توصیف فضای مرگ و یاس پائیز سال 77 است که خود دولت آبادی به عنوان یکی از قربانیان رسته از مرگ توانسته به بهترین شکل ممکن آن را بروی کاغذ بیاورد
" آخرين بار كه در آينه نگريست، وقتي بود كه متوجه شد ابروهايش نيز سپيد شده اند و بايد اذعان كند كه يكه خورد، و آن اتفاقی بود كه در فاصله ای كوتاه رخ داده بود، در لبه ی ده به يازده و در حد فاصل دو عدد همسان: هفت. بی آن كه به علم نجوم چينی اعتقاد داشته باشد، می تواند بگويد واقع شدن بين دو عدد هفت، حسی را به او تلقين كرده است كه از آن جز نحسی نمی تواند ياد كند. "
" آری ... در قلاب دو هفت، نبودن، نيستن، نفی شدن را بی نياز به تخيل دريافتم. بودن ـ نبودن. تا گمان تجسد، كالبد. نحس، نحسی... "
" در بحبوحه ی لجاج قطع حيات جان آری، در قلاب دو هفت. حيرت اين كه رقم هفت به خودی خود نه فقط نحس شمرده نمی شود، بلكه نمايش تكوين است، تكوين حيات در آيين بشری. اما چون دويی آمد و دو هفت كنار هم نشستند، نحسی فراز آمد و اين آوارگی غريبانه در پياده رو های سرد و سربی هم پاره ای از همان نحسی ست كه به اين گوشه ی عالم پرتاب شده است. "
" من تا چند سال پيش و تا آن مقطع تلخي كه براي نويسندگان ما فراهم شد، هيچ دركي از سن خود نداشتم و پيش مي رفتم و پيش مي رفتم، پيش مي رفتم، ناگهان سانحه اي به من قبولاند كه من پير شده ام. (زير بار اين سوانح) اين پيري چون مقطع داشت براي من محسوس بود. " گفتگو با روزنامه همشهری پنج شنبه 18 اردیبهشت 1382
پیشنهاد می کنم متن کامل مصاحبه ی دولت آبادی را با روزنامه ی همشهری اینجا بخوانید.