در اون سال هایی که شهید مطهری به شدت با شریعتی دچار مشکل شده بود یک بار به هیئت مدیره ی حسینیه ارشاد پیشنهاد داد که برای سخنرانان در حسینیه شرایطی قائل شوند و خود نیز شروطی را برشمرد که کاملن مشخص بود که تمام آن شرط و شروط ها متوجه دکتر شریعتی می شد تا او را از سخنرانی در حسینیه منع کند ، یکی از اعضای هیئت مدیره هم برای تکمیل شروط مورد نظر استاد مطهری به طنز خطاب به جمع گفت : " خوب است شرطی هم بگزاریم مبنی بر اینکه سخنران کچل نباشد "
این داستان قانون انتخابات ریاست جمهوری که چند روز پیش توسط مجلس هشتم به تصویب رسید ، هم خیلی جالب است. نمایندگان مجلس برای کاهش و یا حذف هزینه های اقدامات غیرقانونی دستگاه های زیر مجموعه ی رهبری از جمله شورای نگهبان و نیز بیمه کردن نظام مقدس ولایی از دستیابی نامحرمان به مشاغل حکومتی برای نامزدهای رئیس جمهوری شرایطی مشخص کردند که از جمله ی این شروط ایجاد محدودیت از نظر سنی و مدرک تحصیلی و جالب تر از همه تعیین مصادیق رجل سیاسی بود. این اصلاحیه چند نقص جزئی هم داشت که مهم ترین آن نبودن بندی بود که به صراحت حضور زنان را ممنوع کند تا شورای نگهبان را به زحمت تفسیر به رای از قانون اساسی نیندازد. ضمن آنکه شایسته بود نمایندگان عزیز و غیور در ذیل بند معرفی مصادیق رجل سیاسی تبصره ای اضافه می کردند و افراد و احزاب نامحرم را با ذکر نام از صحنه کنار می گزاشتند. نکته ی دیگری که به نظر من می تواند مانع ایجاد هر گونه مشکل و هزینه ای در انتخابات ریاست جمهوری شود تعیین سقف مشخص نامزدهای راه یافته به مرحله ی نهایی است تا در شرایطی که تعداد نامزدهای واجد صلاحیت زیاد شد شورای نگهبان با استناد به آن بند قانون ، از تعدد نامزدها جلوگیری به عمل آورد.
نمی دانم در مورد درگیری های فریدونکنار در انتخابات مجلس هفتم چیزی شنیده اید یا نه!؟ حاج آقا باکوئی امام جمعه شهر فریدونکنار یکی از آتش بیارهای آن معرکه نام گرفت و به طرف مفتضحانه ای از شهر اخراج شد.
آقای باکوئی سال های طولانی بود که امام جمعه ی فریدونکنار بود و در طول این سالیان دراز چنان جایگاه خود را محکم کرده بود که مردم علیرغم نفرت شدیدی که از او داشتند حریفش نبودند. باکوئی اما هیچ توجهی به این نفرت مردم نداشت و همچون یک مقام عالیرتبه نظام سلطنتی ( یا هر اسم دیگری ) برای خود دم و دستگاه و خدم و حشمی براه انداخته بود. هیچگاه بدون محافظ از خانه اش پا بیرون نمی گزاشت و دور خانه اش نیز همیشه محافظان پولی و مجانی مراقبت می کردند حتی تمام دیوار خانه اش را نیز با سیم خاردار پوشانده بود!!! از ایشان کرامات زیادی بویژه در هنگام غذا خوردن دیده شده است شاهدان ناله ها کشیدند و نعره ها زدند از آستین بالا زدن حاج آقا بر سر سفره ی غذا !!!
خلاصه داستان رسید به زمستان سال 82 و انتخابات مجلس هفتم. از آنجایی که از قدیم الایام درگیری و مشکلات زیادی بین مردمان فریدونکنار و بابلسر وجود داشت به طور عجیبی یک انتخاب دو قطبی شکل گرفت. از یک سو آقای نجف نژاد نماینده ی بابلسری شهرستان در مجلس و از سوی دیگر دکتر روحی نامزد جوان و تحصیل کرده ی فریدونکناری !! در پایان کار آقای روحی با اختلاف ناچیز سیصد رای برنده ی انتخابات شد و پس از بیست روز از انتخابات ناگهان اعلام شد که با ابطال سه صندوق رای ( که بیش از سه هزار رای را شامل می شد و دکتر روحی تقریبن صد در صد آرای آن ها را کسب کرده بود ) نجف نژاد برنده اعلام شد. بلافاصله همولایتی های دکتر روحی به فریدونکنار آمده و با بستن تنها پل شهر روند اعتراض خود را آغاز کردند . در نخستین روز کاشف به عمل آمد که یکی از افرادی که در این فتنه دست داشت کسی نبود جز ............................. امام جمعه ی شهر جناب حاج آقا باکوئی!؟ آتش زیر خاکستر مانده ی نفرت بیست ساله از باکوئی شعله کشید و به طرفه العینی مجاهدان عمدتن زیر بیست سال ، خانه ی حاج آقا را تسخیر !!! کردند و انقلاب دیگری را رقم زدند. هر آنچه که در آن خانه موجود بود به بیرون ریخته شد و وسایل شخصی وی و حتی لباس های زیر همسر جوانش هم بر سر چوب در سطح شهر گردانده شد. به همین راحتی ؟؟؟ بعد هم مقام عظمای ولایت برای تنبیه مردم فریدونکنار تا یکسال هیچ فردی را به عنوان امام جمعه ی شهر معرفی نکردند و بس آدمیانی بودند که از داغ چنین غم سترگی یقه دراندند و جان به جان آفرین تسلیم کردند.
آیه ای در قرآن هست با این مضمون که " چه بسیار چیزهایی که دوست می دارید و برای شما زیان آور است و چه بسیار چیزهایی که خوش نمی دارید و موجب خیر و برکت برای شماست " حالا از خیر و برکت تصادفی که پارسال کردم و خدایی بود که جان سالم در بردم می گزرم. این تصادفی که پدرم با ماشین خودش کرده کلی منفعت برای من داشته. استفاده موقت پدر جان عزیز و نازنین و گلم
از ماشین من باعث شده که تمام اشکالات و کاستی ها و تعمیراتش را در این یک هفته ای انجام بده و عروس مازندران ( عنوانی که در این خطه به ماشین من داده اند و اگر گزارتان به هر جای مازندران افتاد می توانید با بردن این اسم مرا پیدا کنید ) سرحال و قبراق شود و فقط یک مسافرت جانانه به مشهد یا شیراز آرام کننده ی روح سرکشش باشد. حیف که همسفر بخاردار ندارم.
نتیجه ی اخلاقی اینکه آدم نباید با یه غوره سردیش بشه و با یه مویز گرمیش. در برابر پیچ و تاب های زندگی باید محکم و با اراده بود و در عین آنکه نباید از ناملایمات هراسید و نومید شد از پیروزی ها و کامیابی های موقتی هم نبایستی مغرور شد.
نتیجه ی فلسفی هم اینکه دنیا نه محل ماندن که مسیر عبور است هیچ چیز دائمی و ابدی در این جهان یافت نمی شود چرا که فلسفه ی وجودی این جهان عدم توازن و ناپایداری پدیده هاست .
این دو بند آخر هم از تاثیرات مستقیم و پایدار محمدتقی خان است با اون پندهای حکیمانه اش . . .
سریال " روزگار قریب " هم به پایان رسید. سریالی که اتفاقی نو و عجیب و از جمله ی پدیده های تکرارناشدنی در تلویزیون بود. تا آنجایی که به ذهن می رسد فکر کنم در طول 12 ، 13 سال اخیر شاید سومین ابتکار صدا و سیما در پخش سریال های تلویزیونی باشد پس از سریال های " امام علی " و " خط قرمز ".
روزگار قریب از همان قسمت نخست و با نمایش تصویر مهندس بازرگان همه را شگفت زده کرد. زندگی دکتر قریب بهانه ای برای داریوش عیاری بود تا 60 سال تاریخ و فرهنگ و آداب و رسوم گوشه و کنار کشور را به تصویر کشد که به نظر من به این هدف خود نیز رسید. یکی از مهم ترین نکات بارز و شاخص این سریال به تصویر کشیدن شخصیت هایی بود که کمتر کسی را توان باور بود. این مسئله در همان قسمت نخست و با حضور مهندس بازرگان آغاز شد ( و هر کس که بگوید از دیدن آن صحنه کفش نبرید معتقدم دروغگویی هم ردیف با دکتر کردان هست ) و در ادامه در دو قسمت پیاپی عملن مهندس بازرگان شخصیت اول داستان بود. نشان دادن شخصیت هایی مانند پروفسور عدل ، دکتر علی اکبر ولایتی ، محمدرضا شاه پهلوی و فرح دیبا ، مرحوم دکتر سیاسی و جالب تر از همه معرفی مرحوم آیت الله فیروزآبادی در دو قسمت از ابتکارهای جالب توجه عیاری بود که بعید می دانم به این زودی ها در تلویزیون نظیری برای آن یافت شود. روانی بازی ها و باور پزیری شخصیت ها و ساختار مستندوار داستان های سریال هم از نکات برجسته این اثر ارزشمند هست.
به هر حال این سریال باعث شده بود که در این یک سال یک ساعت در هفته مشتری تلویزیون باشم و با تمام شدنش هم با تلویزیون خداحافظی کنم تا سریال جذاب بعدی که فکر کنم مختارنامه یا کار جدید محمدرضا هنرمند باشد...
این 13 آبان هم چیز واقعن مزخرفی بوده و هست. چون همش مرا به یاد شرکت اجباری در راه پیمایی ها می اندازد.
یکی ازین خاطره ها مربوط به سال دوم راهنمایی است که بنا به صلاحدید مدیریت مدرسه تنی چند از نخبگان باید با راه پیمایی در طول شهر ( حدود سه چهار کیلومتر ) برای شرکت در مراسمی که در یکی از دبیرستان های شهر برگزار می شد، حضور مبارک بهم می رساندیم. از آموزش های نظامی مسئول پرورشی مدرسه در مورد طرز راه رفتن و نگاه کردن باید بگویم که ما را با سربازها اشتباه گرفته بود و انتظار داشت که سه چهار کیلومتر را مطابق میلش رژه می رفتیم آن هم در شرایطی که در طول مسیر با چند کاروان راه پیمای دخترانه هم برخورد می کردیم!!! آموزش نوع نگاه کردن نظامی ( که می توانید در یکی از این برنامه های رژه ببینید ) را هم که هنوز یادم می آید نمی توانم جلوی خنده ی خود را بگیرم! رسیدن کاروان ما به دبیرستان همزمان شده بود با سخنرانی معاون دبیرستان ( که از قضا فامیلمان هم بود ) با یک چنین عباراتی : الله اکبر از فلان ، الله اکبر از بهمان ، الله اکبر از پیمان ، الله اکبر از پیکان و ... بعد هم که در صفی بین دانش آموزان دبیرستانی ایستادیم و با دهانی باز به حرفای بی تربیتی این نوجوانان تازه بالغ گوش جان سپردیم. پدر سوخته ها یه پذیرایی درست و درمون هم از ما نکردند!!!
دوره ی پیش دانشگاهی هم این افتخار نصیب ما شد که از بین حدود ده کلاس قرعه به نام ما بیفتد و با تعدادی از معلم ها باز هم دهن آمریکا را سرویس کنیم. مقصد هم امامزاده ی شهر بود و انبوه جمعیت دانش آموزان دبیرستانی اعم از دختر و پسر بدون هیچ شرح اضافی!!! اتفاق جالبی هم که اون روز افتاد این بود که یکی از افسران پلیس که کاملن جوگیر شده بود گیر عجیبی به یکی از ماشین های پارک شده داد و به این جرم که در گوشه ای از مسیر حرکت راه پیمایان خداجو و انقلابی پارک کرده بود ، اقدام به درآوردن پلاک خودرو کرد که فکر کنم در نهایت زورش نرسید و به یادداشت کردن شماره ی خودرو اکتفا کرد . . .
ابتدا این مطلب پویان را بخوانید :حاشیه ای بر تصفیه حسابهای سیاسی اخیر-به بهانه ی نگارشهایی له و علیه ابراهیم یزدی
پس از یکماه از انتشار گفتگوی دکتر یزدی با سایت خبری فارس هنوز بحث و جدل در رد و تائید اظهارات وی ادامه دارد. مجادلاتی که در صورت توضیحی دو خطی از سوی دکتر یزدی عرصه ای برای تاختن نمی یافتند. داستان از شیطنت خبرگزاری فارس در آن گفتگو آغاز شد که در طرح سوالی نام علی افشاری و محسن سازگارا را می برد و دکتر یزدی بدون نام بردن از آنان انتقاد مطرح شده نسبت به این دو را تائید می کند اما فارس نام این دو را در متن پاسخ دکتر یزدی گنجاند و عدم اعتراض دکتر یزدی هم گویا نشانه ای بر تائید این اقدام است. این انتقاد نسبتن نرم دکتر یزدی با اعتراض افشاری و سازگارا همراه می شود و هر دو پاسخی به این انتقاد می دهند از آن طرف عماد بهاور هم به ظاهر برای دفاع از آقای یزدی در برابر ادعاهای ناصواب افشاری پاسخی تند و تیز نثار افشاری می کند. بخش هایی از پاسخ بهاور در مورد نقش افشاری در بروز اختلافات و انشعاب در دفتر تحکیم و نیز تندروی این جریان دانشجویی در موضع گیری های سیاسی به مذاق فعالان کنونی دفتر تحکیم خوش نیامده ، آن ها را ناگزیر از لغو برنامه ی دیدار خود با دکتر یزدی می کند. موضع گیری ها و مخالفت ها گرچه ممکن است بزودی در ظاهر امر در عرصه ی عمومی به خاموشی رود اما اظهارات طرفین نشان از آن دارد که اختلاف ها عمیق تر از آن است که در ظاهر بروز پیدا کرده و همچون کوه یخی تنها بخش کوچکی از آن عیان شده است.
نزاع و دوئل های نوشتاری در اینترنت تبدیل به مسئله ای عادی و روزمره شده است . حجم عمده ی ادعاها از سوی ایرانیان در تبعید مطرح می شود و در واقع بی آنکه بازگو کننده ی حقایقی باشد ، روشی برای تسویه حساب با مخالفان و منتقدان دیروز است. برای ایجاد چنین درگیری و مجادله ی اینترنتی الزامن نیاز به وجود سابقه ی اختلاف در روابط گزشته ی دو طرف نیست ( حتی نیاز به وجود هیچ گونه ارتباطی هم نیست )، گاه انتقاد کوچکی به یک تن از فعالان پیشین مطبوعاتی و دانشجویی یا سیاسی که حال لباس اپوزیسیون به تن کرده اند بهانه ای برای به لجن کشیدن منتقد و افشای بسیاری از حقایق مکتوم و روشن شدن نیمه ی تاریک زندگی وی می شود. یک نمونه اش هم لجن پراکنی نبوی به داریوش سجادی بود در سایت انتخاب که از یک انتقاد کوچک سجادی شروع شده بود که نبوی را به خاطر استفاده از ادبیات توهین آمیز نسبت به احمدی نژاد نکوهیده بود.
به گمان من شرکت کنندگان در چنین مجادلات بی نتیجه و عبثی بدون شک بازنده اند. آنان پای به میدانی می گزارند که تحت هر شرایطی برنده اش از پیش مشخص است: حاکمان جمهوری اسلامی و گردانندگان دستگاه اطلاعاتی و امنیتی کشور . درک این مسئله کار شاقی نیست که به جای دعوا با یکدیگر بهتر است برای کسب آزادی و دموکراسی با ایجاد اتحاد با هم ، به مقابله با دشمنان آزادی رفت.
آنقدر از سریال lost تعریف کردند تو اینترنت و اینقدر تبلیغشو کردند که من هم تحت تاثیر قرار گرفتم و رفتم خریدمش. پس از پایان تماشای سری اول سریال دیشب توی خواب هم درگیر سریال شدم.
شرح ماجرا هم این است که دیشب خواب دیدم که من و چند نفر دیگه توی جزیره ای گرفتار شدیم. من و پسر عمه ام و پسر عمو با سه تا دختر ناشناس. البته هیچ علاقه ای ندارم که قسمتی رو که یکی از دخترا داشت حموم می کرد و پسرعمو و پسرعمه با پررویی و وقاحت آن هم بصورت علنی ( و نه یواشکی ) داشتند نگاهش می کردند رو تعریف کنم. فقط قسمت آخر خواب که بخش عمده ی داستان هم بود رو یادم هست که در یک فضای وسیع و نسبتا خلوت که از چهار طرف با دیوار بلوکی حصار شده بود ( و نشانه ی آن بود که ما در جزیره تنها نبودیم و پیش از ما افراد دیگری هم در جزیره حضور داشتند ) حضور داشتیم و مرتب توسط حیوانات وحشی مورد حمله قرار می گرفتیم. در حملات آخری چندین حیوان از جمله ی یک گله گاو وحشی ، شیر ، پلنگ و چند گرگ به ما یورش بردند و من هم درخت خشکی رو پیدا کرده و از آن بالا رفتم. اما پلنگ نامرد من را دید و به سمتم دوید و در نزدیکی من به هوا پرید و دسستش را به سوی من دراز کرد که خوشبختانه به من نرسید اینجا دیگر کار را تمام شده دانستم و چشمهایم رو بستم تا پلنگ مرا نوش جان کند که به طرز معجزه آسایی ( که خودم هم نمی دانم چه طوری؟؟) نجات پیدا کردم. شکر خدا زود از خواب بیدار شدم و داستان همان جا تمام شد.
خیلی وقت بود که ازین دست خواب هایی تمامن هیجان و دلهره ندیده بودم و به همین خاطر حسابی چسبید.
جایی خواندم که خروشچف ایده ای داد که بر اساس آن تمام شهروندان شوروی باید یک روز در هفته با انجام فعالیت بدنی خود را در جایگاه طبقه ی پرولتاریا ببینند و مصائب و مشکلاتشان را به عینه لمس کنند. . .
امروز این فرصت به من هم دست داد و صبح نه چندان زود بیل و کلنگ به دست به قصد رسیدن به آب زمین را بکنم یعنی حفر کنم. اما پس از چند ساعت تلاش طاقت فرسا و با کندن حدود یک متر به لوله ی آب شهری رسیدم و باقی کار را به لوله کش ها سپردم. این هم شاهدی برای تلاش هایم که توسط خواهرزاده ی گلم به ثبت رسید:

پس از انتشار عکس های بدون حجاب گلشیفته فراهانی در مراسم افتتاحیه ی فیلم هالیوودی اش همان طور که پیش بینی می شد مخالفان و موافقان بسیاری وارد گود شدند و هر کسی از ظن خود حرفی زد و مطلبی نوشت. یکی چون کیهان گل شیفته را متهم به فحشا کرد و بودند کسانی که وی را به خاطر این تودهنی بزرگ به جمهوری اسلامی!! ستودند. البته در میان این دو نظر احمقانه مقالات بسیاری نیز با دوری از احساسات و غلیانات خاص روانی با منطق به این جریان پرداخته و بی آنکه توهینی کنند ، با نگاهی انسانی از گل شیفته حمایت کردند. در این بین جناب نیک نگار هم پیشنهادی برای حمایت از گل شیفته داد که دست کم آقاتقی در اینجا به او لبیک گفت. من هم همان وقت مطلبی نوشتم که به دلیل خرابی ویندوز و در اختیار نداشتن 4 حرف فارسی " گ ، پ ،چ ، ژ " فرصت برای انتشار آن در اینجا فراهم نشد. با گزشت چند روز و پس از انتشار مقاله ای در سایت روز و افشای این مطلب که گل شیفته تحت فشار دستگاه امنیتی کشور ناگزیر به مهاجرت از کشور شد ، آن مطلب هم ارزش خود را به کلی از دست داد و بی خیال ماجرا شدم.
اما برای من عجیب این است که گل شیفته نخستین بازیگری نبود که در خارج از کشور اقدام به کشف حجاب کرده بلکه پیش از او چند بازیگر مشهور و فعال کشورمان نیز در فضای آزاد اروپا و آمریکا حجاب تحمیلی را کنار گزاشته و در انظار ظاهر شده بودند. پس چرا برای آن ها هیچ سر و صدایی به پا نشد؟ چه تفاوتی بود میان تصاویر بدون حجاب میترا حجار ، لیلا حاتمی و نیکی کریمی با عکس های گلشیفته؟ و چرا از این میان فقط گلشیفته باید زیر پاهای آن وزیر بی فرهنگ له شود؟
به گمانم اگر موج گسترده حمایت ها از گلشیفته شکل نمی گرفت کیهان با گستاخی بیشتری اتهام های سنگین تری را هم به وی نسبت می داد!
ضمنن میگن فیلمش هم چنگی به دل نمی زنه